تولد یه بیمعرفت

سلام دوستان

فردا تولد یه دوست خیلی بد که امروز حسابی مارو اذیت کرد

فردوس جونم تولدت مبارک

حاجی شعرش از من

گل و کیک و شیرینی با شما.

باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم

.

.

.

. تولدت مبارک عزیزدلم

ادامه نوشته

به جرم دست بردن در پست دیگران

سلام

این روزها همه چیز شلوغه.به وقتش میرسیم خدمتتون

حتما حتما ادامه مطلب رو ببینید

ادامه نوشته

همه دنيا مال تو@

شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو.


 


احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.


 


از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .


 


پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.


 


باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،


 


قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.


 


چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .


 


حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.


 


جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.


 


قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو.

111

بوی مهر

باز بوی دفتر

پاک کن های سفید

ته مداد قرمز

باز هم مهر رسید

باز هم رج زدن حرف الف

باز هم دخترکی سر به هوا

دختری گیج که نامش کبراست

و هزاران سال است

قول ها داده به خود

و گرفته تصمیم

که دگربار، کتاب خود را

باز جا نگذارد. شب به زیر باران

آن کتاب کهنه

هچنان خیس و چروکیده و باران زده است

باز هم سال دگر

باز پاییز دگر

باز تصمیم دگر

باز کوکب خانم

چند مهمان دارد

باز هم سفره رنگین پهن است

و کدام از ماها

در پس این همه سال ...

حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم

همچنان با او نیست؟

خوش به حال عباس!

خوش به حال کبری!

خوش به حال حسنک!

که همه دغدغه شان

سفره و دفتر خیس است و صدای یک بز

خوش به حال همه شان!

که ز ما جا ماندند

همه کودک ماندند

و رسیدیم ما به سرابی که هم اکنون هستیم

و غم غربت ایام گذشته است که دایم با ماست

قصه ی تولدها

بازم هم تولد :حاجی الوعده وفا

طبق قرارمون من تبریک میگم بی پارتی بازییییییییییییییییییی

 

                                 

نجمه جونم ومهندس آقامیری عزیز

             تولدتون مبارک

خب من کیکارو اینجا میگذارم و بعد میرم سراغ قصه های تولد دوستامون واینجا هم یه تبریک میگذارم برای هردو دوستمون(حاجی یاد بگیر)

واینکه بچه ها این کیکا هم داستان دارند!!!!!!!!

 

                                                          

                                                              

 

                                                             

از راه دوری

دارم برایت آرزویی

ستاره های خوشبختی

و شراب ناب و مستی

(خوشبختی) تا ابد و هر روز

 (شراب)‌ برای امروز

 

 حاجی من برا همه کیک میخرم..

ادامه نوشته

بازیچه ی روزگار شده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به دنبال سهمم می گردم
از تمام روزهای رفته
از بین تمام حلقه اشک هایی که سنگینی بغض بر آنها چیره شد و هرگز فرو نریختند
ازلابلای رد پاهایی که دیگر به قدمگاهی خیالی بدل شده اند
از بین همه عشق هایی که بر دلم ننشستند به هوای داشتن تو
تو اما سهم کس دیگری شدی
سر به زیر می اندازم
از راه رفته که نه
از راه دیگری باز می گردم!!!!!!

دوست دارم بنویسم

سلام

اون شعر پست قبل رو توی ارشیو از مطالب اقای عابدینی پیداکردم بازم گذاشتمش.این چند روزه حس و حالم به اینه که توی وب خودمون یه نگاهی به گذشته کنم که همین زمان زیادی رو به خودش اختصاص میده

گاهی همه چیز توی اون مسیری هست که تو نمیخوای.نمیدونم یا همه چیز جایی میره که نباید .چقدر سخته هم بخوایی مهربون باشی به خودت احترام بگذاری و دیگران رو هم دوست بداری و به همه احترام بگذاری یا هزارتا فکر دیگه.همه ی ما آدما میخواییم همه چیز رو کنار هم داشته باشیم اما این امکان پذیر نیست.

مگه میشه هم باشی و هم نباشی؟؟

یکی میگه این مسیر درسته و اون یکی میگه یه مسیر دیگه درست تره.وخودت سرگردون

مهم نیست.فقط کاش همه چیز درست یا غلط پایان پیدا کنه و همه چیز به جای اولش برگرده یا حتی گاهی اینم نمیشه اما میشه که حداقل یه چیزی تموم بشه و کلا به همه چیز پایان بده.کاش انتهای این راه و مسیر یک پایان باشه که به پایان نفسی بسته باشه.چه بهتر که اون نفسها دیگه بلند نشن.که پر ز ......

بیخیال

دوست داشتم الکی یه چیزی نوشته باشم.همینطوری بی هدف

 

سفره ی دلم

سفره دلم دوباره باز شد

سفره اي كه بوي نان نمي دهد

نامه اي كه ساده وصميمي است

بوي شعر وداستان نمي دهد:

...با سلام وآرزوي طول عمر

كه زمانه اين زمان نمي دهد

كاش اين زمانه زير و رو شود

روي خوش به ما نشان نميدهد

يك وجب زمين براي باغچه

يك دريچه٫ آسمان نمي دهد

وسعتي به قدر جاي ما دو تن

گر زمين دهد٫ زمان نميدهد!

فرصتي براي دوست داشتن

نوبتي به عاشقان نمي دهد

هيچ كس برايت از صميم دل

دست دوستي تكان نمي دهد

هيچ كس بغير ناسزا تو را

هديه اي به رايگان نمي دهد

كس ز فرط هاي وهوي گرگ وميش

دل به هاي وهوي  شبان  نمي دهد

جز دلت كه قطره ايست بي كران

كس نشان ز بي كران نمي دهد

عشق نام بي نشانه ايست و كس

نام ديگري  بدان  نمي دهد

جز تو هيچ ميزبان مهربان

نان وگل به ميهمان نمي دهد

نا اميدم از زمين و از زمان

پاسخم نه اين ٫ نه آن...نمي دهد

پاره هاي اين دل شكسته را

گريه هم  دوباره جان نمي دهد

خواستم كه با تو درد دل كنم

گريه ام ولي امان نمي ده......

قیصر امین پور

آخریش(گلدان شکسته)

گلدان بلور شمعدانی
از ضربت کوچکی ترک خورد
بی آنکه صدایی آید از او
یک زخم عمیق جای لک خورد
آهسته و نرم ، لکه ی زخم
هر روز خزید و پیشتر رفت
آهسته به گرد ظرف چرخید
وز گوشه کنار ظرف در رفت
عصاره ی گل چکیده کم کم یا اینکه شدست بی جان
نومید ز زندگیش کس نیست
آهسته شکسته است گلدان
با قلب شکسته از سر رحم
آنانکه بدو علاقه مندند
گریند به خاطرش نهانی
اما به رخش زنند لبخند
بر دوره ی ظرف ، لکه ی زخم
آرام و یواش ره کشیده است
وز داخل ، خشک گشته بوته
آب خنکش به ته رسیده است
امروز دگر به چهره ی او
تاریکی مرگ نقش بسته است
نازش نکنید تا بخوابد
دستش نزنید او شکسته است ...

تمام اینا توی بخش نظزات وب خودمون بود

کاش استاد محمودی بودن اینجا و عضو فعال میشدن باز

اینم زیبا بود

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شایداین آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شایدبه دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود
توباشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن توچشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خسته ام
کنارت اونقدر آرومم که از مزگ هم نمیترسم
تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو میبندی و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق بو تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست
میدونم این دم رفتن تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

فروغ

نگه دگر به سویِ من چه می کنی؟
چو در برِ رقیبِ من نشسته ای؟
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پیِ فریبِ من نشسته ای!

به چشمِ خویش دیدم آن شب ای خدا
که جامِ خود به جامِ دیگری زدی
چو فالِ حافظ آن میانه باز شُد،
تو فالِ خود به نامِ دیگری زدی

برو...برو...به سویِ او مرا چه غم؟
تو آفتابی، او زمین، من آسمان
بر او بتاب زانکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ی ستارگان

بر او بتاب زانکه گریه می کند
در این میانه قلبِ من به حالِ او
کمالِ عشق باشد این گذشت ها
دلِ تو مالِ من، تنِ تو مالِ او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبُرده ای به رازِ من
گذشتم از تنِ تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصدِ نیازِ من

اگر به سویت این چنین دویده ام
به عشقت عاشقم نه بر وصالِ تو
به ظلمتِ شبانِ بی فروغِ من،
خیالِ عشق خوش تر از خیالِ تو!!!

کتاب دیوار شعر قهر

صدای فریاد من

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم
خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم
این درها را باز کنید

من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی....
دل صحرائی ...

که در آنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند

من دلم گرفته پست میگذارم

هر چه کنی بکن ولی

از بر من سفر مکن

یا که چو می روی مرا

وقت سفر خبر مکن

گر چه به باغم ستاده ام

نیست توان دیدنم

شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد

وقت وداع کردنت

بر رخ من نظر مکن

دیده به در نهاده ام

تا شنوم صدای تو

حلقه به در بزن مرا

عاشق در به در مکن

من که ز پا نشسته ام

مرغک پر شکسته ام

زود بیا که خسته ام

زین همه خسته تر مکن

گر چه به دور زندگی

تن به قضا نهاده ام

آتشم این قدر مزن

رنجه ام این قدر مکن

یوسف عمر من بیا

تنگدلم برای تو

رنج فراق می کشد

خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم

گوش به من نمیکنی

یا که مرا ز دل ببر

یا ز برم سفر مکن

بازهم دلتنگم

خداحافظ دلآرامم


هنوز جان ازتو میگیرم

ولی درمانده و خسته

دگر ازبند و زنجیرم

خداحافظ ولی افسوس

که من از زندگی سیرم

که قلبم میتپد اما

دارم هر لحظه میمیرم

خداحافظ نگو تا کی

که هرگز برنمیگردم

اگرچه چشم غمگینم

تو را خواهد زمن هردم

خداحافظ دل زخمی

خداحافظ تن بیمار

خداحافظ غل و زنجیر

خداحافظ در و دیوار

خداحافظ همین حالا

که مسحورم زجادویت

همین حالا که زد تیرم

کمان ناب ابرویت

به رسم رهگذر اینبار

خداحافظ پرستو وار

نه شوقی بهر برگشتن

نه قول آخرین دیدار

دلم تنگ است

گریه کردم، گریه کردم
اما دردمو نگفتم
تکیه دادم به غرورم
تا دیگه از پا نیافتم
چه ترانه بی اثر بود
مثل مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدانگهدار
من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی
با تو فانوس ترانه
یه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه
قاصدک چه خوش خبر بود
کوچه ها بدون بن بست
آسمون پر از ستاره
شبا گلخونه ی خورشید
واژه ها شعر دوباره
دست تکون دادن آخر
توی اون کوچه ی خلوت
بغض بی وقفه ی آغاز
گریه های بی نهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

اینو قبلا رقیه جون گذاشته بود

خانمی کجایی؟؟ازت بیخبرم.جای خالیه دوستای گلم نجمه و رقیه حس میشه

نظرات من

سلام

خب منم تصميم گرفتم نظراتمو بگم.البته درمورد اين موضوع قبلا بحث شده ولي اون زمان نه فردوس جون بود نه آقاي نجفي .اما بايد نظراتمون باشه توي آرشيو....

درمورد پيشقدم شدن خانم ها اينو ميگم كه همه ماها انسانيم و هم احساس داريم هم عقل وهم قدرت انتخاب.پس نميتونيم بگيم كه تصميم گرفتن و قدم گذاشتن در اين راه بايد از طرف خانومها باشه يا آقايون درمورد اينكه  تو دعوا طرف چي ميگه وچي نميگه يكي اينكه اول تو دعوا حلوا خيرات نميكنن و هركسي يه چيزي ميگه.يكي ميشنوي و هزارتا ميگي و مطمئنا اون خانوم هم هزارتا جواب داره .بعدم مگه خانوما دم به ساعت به مرده ميگن تو اومدي التماس كه حالا مرده بخواد اينوبگه.كه اگه اينطور باشه اصلا لياقت نداشته.واين بسته به شخصيت طرف مقابل داره.واگه اون به اين موضوع معتقد نيست قبول نميكنه و اين اتفاق نميوفته....عرفيات چيزيه كه انسانهاي حداقل يه نسل قبل ما به وجودشون آوردن بايد يه تحول و تغيير فكري ميان ما واونا باشه يانه؟؟؟اگه قرار باشه ماهم مثل اونا فكر كنيم كه تكليفمون معلومه.يه موضوع ديگه اينكه ميگيد بهتر خانومها غرورشون رو حفظ كنن اگه شكستن غروري دركار باشه پس هيچ كس نبايد اقدام كنه.خانوم ميخواد كاري رو انجام بده كه مردا انجام ميدن پس هيچ دليلي نداره كارش ناشايست باشه..وغرور و عزت نفسش زير سوال بره...ونهايتا هم اينكه كسي كه چنين اراده محكمي داره قدرت نه شنيدن رو هم داره.اصلا چه فرقي داره مردا هم نه ميشنون اونم هزار دفه(چشمك)

واما دروغ.دروغ دروغه و هيچ فرقي نداره به چه دليلي باشه.حالا دروغ گفتن براي آقايون سنگين تر تموم ميشه چون قبل ازدواج فقط عشقشون رو ازدست ميدن اما بعد ازدواج يه مهريه هم بايد بپردازند پس لطف كنند دروغ نگن..

اما از شوخي گذشته من برام قابل تحمل نيست و نميپذيرم ....شايد اگه همون اول حقيقت ماجرا گفته بشه .بتونن با صحبت و مذاكره حلش كنند و به نتيجه برسند اما پاي دروغ كه وسط مياد ديگه نميشه اعتماد كرد و نتيجه ي خوبي گرفت....

الان مابقي سوالاتتون يادم نيست ميخونم ونظر ميدم .

اینو دزدیدم...اما با اجازه...خوبه نه؟؟؟

می سرایم این ترانه جور دیگر

 

باز باران بی ترانه

 

دانه دانه

 

 

می خورد بر بام خانه

 

یادم آید روز باران

 

پا به پای بغض سنگین

 

                           تلخ و
ادامه نوشته

خوشم اومد ازش پستش کردم

اي صبا آنچه شنيدي ز لب يار بگو

عاشقان محرم يارند ز اغيار بگو

هم تو داري خبر از زلف گره در گرهش

پيش ما قصه ي دلهاي گرفتار بگو

شرح غارتگري زلف دلاويز بكن

وصف خون ريزي آن نرگس عيار بگو

گوش را چونكه ز پيغام نصيبي دادي

كي بود چشم مرا وعده ي ديدار؟ بگو

چون حكايت كني از دوست، من از غايت شوق

با تو صد بار بگويم كه دگر بار بگو

تا دگر سرو ننازد به خراميدن خويش

سخني با وي از آن قامت و رفتار بگو

اي صبا بنده نوازي كن و احوال "همام"

وقت فرصت به در بندگي يار بگو

همام تبریزی

با دقت بخوانيم وببينيم

آنكس كه از روز اول ميداند به كجا ميرود خيلي دور نخواهد رفت

.

.

.

.

.

.

.

اين دنيا عجيبه تا مريض نشي واست گل نميارن

تا گريه نكني نوازشت نميكنن

تا فرياد نكشي كسي به سمتت برنميگرده

وتا نميري نميبخشنت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلللللللللللللللللللام

سلام

خوبيد؟؟

راستش كلي وقته پست نگذاشتم.هوس كردم يه چيزي بنويسم

خب راستش قرار بود كمتر بيام نت اما خب از ديشب مجبور شدم چند دفعه بيام يه چيزي رو چك كنم و يه سري كارا رو انجام بدم اينه كه مجبوريد زياد منو ببينيد

خب ديگه اينكه براي همه آرزوي موفقيت ميكنم

  • كاش پرده ميفهميد تا پنجره باز است فرصت رقصيدن است

 

برای ما..

غم عشق میخواند و غم دانایی حرف میزند..غم هوس ها زمزمه میکند و غم فقر ندبه میکند

ولی غمی  است عمیق تر از عشق ....نجیب تر از دانایی....قوی تر از هوس ...وتلخ تر از فقر که لال است وصدایی ندارد..اما چشمانش همچون ستاره ها میدرخشند

 

وقتی از دردمندی به همسایه ات شکایت میکنی جزئی از قلبت را به او هدیه می کنی.اگر بلند همت باشد.از تو تشکر میکند و اگر پست باشد تو را حقیر میشمارد.(جبران خلیل جبران)

سلام

گاهی باید آرامش کسی را فرو ریخت

.

.

.

.

.

تنها برای اینکه بفهمد تنها نیست

عشق ما........حرمت ما........اعتبار ما.........زندگی ما........

حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه
 
و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت
چگونه معنا می شود
 
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد
 
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود
 
هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
 
و هر گز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری
 
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود را مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است
 
برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم  شجاعت
دست خواهی یافت
 
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند
 
رؤیاهایت را فرومگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد
 
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
 
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست
__._,_.___
ادامه نوشته

همه پیداتون بشه.بشتابید ...بشتابید... وب فعال میشود

سلام دوستان

امروز روز خاصی بود شاد چون دیدارها تازه شد غم انگیز چون همراه با غم یه دوست بود خوب شادیش مهمتره هرچند من واقعا ناراحتم و بیاد اون دوستم هستم.اما خوشحالم که دیدارها تازه شد صمیمانه خوشحالم.

خب بچه ها اینا رو نوشتم تا یادمون بیاد که روزی اینجا همش درد دلامون رو مینوشتیم و ازهم دلجویی میکردیم.

آدمها همه میپندارند که زنده اند .

برای آنها تنها نشانه حیات .بخار گرم نفسهایشان است!!!!!!!!!!

کسی از کسی نمیپرسد :آهای فلانی از خانه دلت چه خبر؟؟؟؟؟؟

گرم است؟؟؟؟

چراغش نوری دارد هنوز؟؟؟

خب بچه ها من کلی نظر دارم که توی بخش نظرات مینویسم

با اجازه استاد

غوش من فقط به اندازه تو جا دارد ... این تمام لذت من است ... وقتی با اصرار مرا می خوانی ... وقتی با چشم های بسته گرمای نفسهایت را احساس می کنم ... این روزها شب هایم از روزها روشن تر است ... تو تمام انتظار هر روز منی تا به تو برسم ... من این انتظار عاشقانه را می پرستم ... تمام روز انتظار تا تو بیایی ... آغوش من فقط اندازه تو جا دارد ... اگر خوب گوش کنی این ضربان های تند و پی در پی قلبم را می شنوی تو را فریاد می زنند ... مخاطب کلامم که هیچ ... مخاطب ضربا نهای قلبم هم تویی ... ببین تعبیر می کنم که گاهی خواب تو همان نهایت آرزوی من است ... ببین فریاد سکوت من از همیشه بلند تر است ... بهانه نمیگیرم ... دلم بهانه گیر شده ... دلتنگ هم نمی شوم ... او دلتنگ می شود ... حرف مرا نمی فهمد ... تو را می خواهد ... مثل کودکی لجباز با گریه و جیغ پاهایش را به زمین می کوبد و جیغ می زند ... دستهایش را هم روی گوش هایش می گذارد تا مثلا بگوید نمی شنوم ... ساعت ها را می شمارم ... دقیقه ها را و ثانیه ها را ... باید برای نبودنت تا آمدنت بهانه پیدا کنم ... نمی دانم چرا اینقدر بی طاقت شده ام ... حسود شده ام ... تو را همیشه می خواهم ... اما نه ... این دلتنگیهای شدید شاید تو را هم بیازارد ... نمی خواهم برنجی ... من به همان لحظه های کوتاه قانعم ... تو فقط باش ... حتی لحظه ای ... فقط به خاطر بسپار آغوش من فقط اندازه تو جا دارد و بس !!!! باور نمی کنی ؟؟؟ همین لحظه چشمهایت را ببند ... خیال مرا در آغوش بکش ... ببین لبریز می شوی از عشق ... از من ... از نیازی آمیخته به شرم ... ببین آغوش من فقط به اندازه تو جا دارد .......

مرسی آقا احسان

تغییر............

سكوت من از انبوه حرفهايي ست كه در جواب حرفهايتان دارم شايد هنوز ياد نگرفته ام به لب آوردن را به

لب نگشودن ترجيح دهم

احتمالا از تنبلي  ست ياحس بد نشنيده شدن يا درست نفهميدن

اينها حرف دلم بود درجواب حرفهاي همه شما

 

(النا)

درقیرشب(سهراب سپهری)

دیرگاهی ست دراین تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

رخنه ای نیست دراین تاریکی

درو دیوار بهم پیوسته

سایه ای اگر لغزد روی زمین

نقش وهمی ست زبندی رسته

دست جادویی شب

در به روی من و غم میبندد

می کنم هرچه تلاش

اوبه من میخندد

 نقش هایی که کشیدم در روز

شب زراه آمد وبادود اندود

طرح هایی که فکندم درشب

روز پیدا شدوبا پنبه زدود

جنبشی نیست دراین خاموشی

دست ها.پاها درقیر شب است

استاد شاملو

درمرز نگاه من

از هرسو

دیوارها بلند

دیوارها چون نومیدی

بلند است

آیا درون هر دیوار 

سعادتی هست

وسعادتمندی

وحسادتی؟؟

که چشم اندازها

از اینگونه مشبک است

ودیوارها ونگاه

در دوردست های نومیدی

دیدار میکنند

وآسمان

زندانی ست

ازبلور؟

در نبود دوستان.خوش آمدید آقای مسعودی

آقای مسعودی سلیقه ی ادبیتون رو نمیدونستم بهتون یه شعر حافظ تقدیم میکنم.ویه شغر از آقای شاملو.فعلا همینا رو دارم

 

خوش است خلوت اگریار یار من باشد

نه من بسوزم واو شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که درحریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گوی مفکن سایه شرف هرگز

در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل

توان شناخت زسوزی که درسخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود آری

رقیب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چوغنچه پیش تواش مهر بردهن باشد

تنهایی

یه وقتایی که خوشحالی

یه وقتایی دلت تنگه

یکی حرفاتو میفهمه

یکی انگار که از سنگه

چه آسون بهترین میشی

چه آسون تر یه بیهوده

چرا سردرگمی امروز

تا بوده همین بوده

واسه دلتنگی های تو

یکی با گریه بیداره

یکی چشماشو میبنده

میره وتنهات میذاره

با اینکه تنهایی شاید

در این دنیای پراز سختی

یه احساسی بهت میگه که

بی اندازه خوشبختی

خیلی حرف و خیلی خبر

سلام

به به میبینم که حسابی همه اومدن و فک زدن.اول نجمه ی عزیزم .رفیق گرمابه و گلستان(اینو دیگه از کجا یاد گرفتی عزیزم؟)شاید سهم همه ی ما تنهایی باشه و من به قول تو تنهاتر اما بودن تو برام لذت بخشه و خودت خوب میدونی و ازاینکه تمام تلاشت رو برای فهمیدن من میکنی خوشحالم.البته من تلاش میکنما.امروز نگرانت شدم .اومدم دیدم پست گذاشتی فهمیدم سالمی.میگم این امتحانات همه رو درست کرد غیر از من و تو رو.حق با تو هست که دلمون برا رقیه هم یه ذره شده.هر دو شعرت هم خوب بود.

فردوس عزیزم واقعا که شعر به این خوبی..اما خوب حافظ خوانی آقای برزگر هم عالیه.میخوای اگه رفتی سوغاتت رو بگیری بگو آقای برزگر شعر رو برات بخونه.راستی نجمه دلتو صابون نزن که اینا سوغات رو به خودت فقط میدن.چون میدونن نمیری اونطرفا.

مورد بعد اینکه راستش خیلی دلم گرفت پست آقای سید و عابدینی رو خوندم.مجبور شدم به قول آقای برزگر مثل غریبه ها عذر بخوام.سخت بود.فکر کردم تنهام.خوب شد اومدید.آقای آقامیری لطف کنید باشید اگه میشه.

حالا آقای نجفی .از اون که گفتم اطرافتون منظور بدی نداشتم .اما باور کنید که راحت میشه کنار خودمون آدمای متفاوتی رو پیداکرد.معرفی اون فرد هم باشه در اولین فرصت و خصوصی.درمورد دشمن هم من ترجیح میدم که همین وضع رو داشته باشم.اصلا مگه ما از اول دشمن بودیم؟؟؟؟؟نه .پس حالا هم دوستیم.مورد بعد اینکه از دقتتون خیلی خوشم اومد .دیدن تابلو کوچه ی ما مشکله حالا دیگه دیدن اون جزئیات هم بی نظیره.واینکه بی تعارف از مدل این حرفای پستتون تیکه ی مربوط به خودم خوشم نیومد چون آدم حس میکنه میخآستید واقعا به شهر و منطقه که هیچ به دوستان من هم حمله کنید و کلش رو نابود کنید.سرد بود و سخت.خیلی سرد.

واما نظرم درمورد سوختن.شاید بیرون گود وایسادن و نظر دادن بد باشه.و باعث بشه اشتباه نظر بدیم.اما من هنوزم اینطور به نظرم بهتره .وراستش رو بخایید نظرم تغییر نکرده.البته درست چیزی یادم نیست تا شما مستقر بشید من هم اون مطالب رو پیدا میکنم و میخونم وبهتر نظر میدم.

خب اینا رو باعجله نوشتم.باید برم جایی

شاد باشید.

سلام

آقای آقامیری تمام حرفاتون قبول اماراستش من از اول حدس زدم از یه چیزی(اصلا چرا لفافه.ازآقای برزگر دلخور شدید)پس خواستم بگم که راحت بگید ازچی دلخوریدوبگذارید که همه حرف دلشون رو بگن.اما یدک کشیدن نام دانشجو هم بگم که اما گاهی(بهش توجه کنید)لازمه که حرف دلتون رو بزنید.منظورم خردکردن عقاید نیست به هیچ وجه.اما حلاج بودن خیلی لذت بخشه .گاهی خوبه حرفتوبزنی وبری بالای دار.اون شعر یادتونه گاهی باید ورای مصلحت اندیشی رفت؟؟؟با این حال من تمام حرفای شمارو قبول دارم و اگه دقت کنید حرفای من نقض اونا نیست.یادم نمیاد از حمله به عقاید همدیگه حرف زده باشم.شاید باخوندن دوباره متن من چیزی رو که میگم متوجه بشید.واینکه شاید باید همیشه ساکت بود مثل آقای ابراهیمی شنونده.اینم یه نوع بی نظیره.

وآقای عابدینی

من شما رو مخاطب قرار ندادم چون که تنها منظورم شما نبودیدو هم اینکه مجبور نشید دوباره بهم بگید که با باباتون چیکاردارم.آخه فقط ایشون...

مورد اولی که گفتید.میخام بگم که حالادرنظربگیرید که یه خانم با همین ویژگی های حاجی پیداکردید.اگه قرارباشه باهاش مثل حاجی باشید بدون شک بالاخره متفاوت بودنش به چشم میآدحالا حتی اگه تو امین عابدینی باشی.این ذات آدمهاست وغیرقابل انکار.واینکه اونوقته که احساساتت میشه مثل همون حس دوست فردوس جون.من نمیگم بده اماخواستم که بدونید که این چیزا غیرقابل نقض شدنه.هرچند شایدشما نقضش نکردید....
مورد دوم رو هم گفتم دیگه.
موردبعد اینکه من نجمه رومیشناسم عقایدمون تقریبا مشابه هست اما شاید باشه حرفایی که من میزنم و اون درک نمیکنه وبرای بهترشدن اوضاع من میگه میفهمم.این هم خوبه که کسی باشه باهاش حرف بزنی.اما باورکنید که یه غریبه اونی رو که تومیگی نمیفهمه چون احساست نکرده وبااونی که تورو رنج میده درتماس نبوده.هرچند که اصل این فضای مجازی برای همینه که تو یه همصحبت میون این شهر پیداکنی و با گم شدن انعکاس صدات قبول کنی که کسی رو داری.اما گاهی هم نه.حالا شما میگید میفهمه باشه چشم.
موردبعد اینکه من روی سخنم تنها با شما نبود واینکه اون مثال کوه رو که قیدکردید میدونید که من نوشتم(نه راستی نمیدونید.)پس معتقدم که همیشه نباید یکی جوابتو بده.اما گاهی تو واقعا میخوای که طرف یه چیزی بگه که آره میفهمه تورو.اینجا یه مثال نوشتم گفتم شاید قیدکردنش درست نباشه.پس هیچی اما قبول کنید که گاهی(گاهی)باید بفهمن تو رو واقعا.نوشتم این تنها کافی نیست.....
بااین حال من قصد نداشتم ناراحتتون کنم هم از شما وهم از آقای آقامیری عذرمیخام.ممنون از هردو نفر شما که با طعنه نگفتید که براتون مهم نیست چی میگم.وچقدر سخته اگه چنین فردی بین ماباشه.مرغ ما از بچگی پانداشته ونداره.درمورد بحث فردوس هم موافقم ادامه بدید چرا که نه؟من واقعاخوشحال میشم بشنوم.واینکه هستم آخه تامتحان بعدیم30و31هست و من تا 5شنبه آزادم.ما همون یه دشمن برا هفت نسلمون کافیه.درضمن من آباده ای نیستم پس دشمنی نداریم حتی با اینکه شما کلاه قرمزی هستید.و ما برگ سبزی بیش نه.
اصل فیزیکی که گفتید هم بی نظیر بود.عالی.تیکه ی خوبی بود.
بازم اگه چیزی بود بفرمایید من خوشحال میشم.یا میخوایدهم باطعنه بگید براتون مهم نیست.من بازم میپذیرم.
راستی فردوس جون حالا که اینا فقط بخش نقض حرفامو میبینن پس اون شعر هم باشه مال تو.
شاد باشید وسربلند

تقدیم...

حافظ دلخور بود یه مدت یادش نکردم.برخی از ابیات این شعر عالیه امیدوارم خوشتون بیاد

باغ مرا چه حاجت سرو وصنوبر است

شمشاد خانه پرور ما ازکه کمتراست

ای نازنین پسرتو چه مذهب گرفته ای

کت خون ما حلال تر ازشیرمادراست

چون نقش غم زدور بینی شراب خواه

تشخیص کرده ایم ومداوامقرراست

ازآستان پیرمغان سرچرا کشیم

دولت درین سرا وگشایش دراین دراست

دی وعده دادوصلم ودرسر شراب داشت

امروز تاچه گوید وبازش چه درسراست

درکوی ماشکسته دلی میخرندوبس

بازارخودفروشی ازآن سوی دیگراست

یک غصه بیش نیست غم عشق و وین عجب

کز هرزبان که میشنوم بازنامکرراست

شیراز وآب رکنی و این بادخوش نسیم

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

حافظ چه طرفه شاخه نباتی ست کلک تو

کش میوه دلپذیرتر از شهد وشکر است

بازم من....

سلام

خوبید؟؟من کلا فعالم.امتحاناتم هم همش عالیه(مثل امروز!) برا اینه که وقت دارم به وب سربزنم.اول آقای نجفی که ازهمه مهمترند(دیدی فردوس جون داریم یاد میگیریم)تبریک میگم .امیدوارم که از موقعیت جدیدتون راضی باشید.دیدم ما نبودیم خواستید حمله کنید؟؟اگه کل سپاهتون و برنامه هاتون اینطوری باشه که فقط حرفی بزنید و فرارکنید که ما خیالمون راحت باشه .آخه انگار ما بیشتر از شما پیدامیشیم.میگم این دوستاتون خونه که بهتون نمیدن هیچ نمیگذارند.یه چند ساعتی حداقل از اینترنتشون استفاده کنید؟؟؟؟حداقل به جای کافی شاپ دعوتتون کنند نت!!!!!!!!!

خوب قاصدک جونم توهم خوش اومدی گلم.البته فکرکنم رفتی دیگه سر درس ومشقت آخه توکه مثل من بیکار نیستی..راستی بچه ها فکرکنم آقای تنهای۸۷ی رو ترور کردن.یادتونه گفتن اگه نیومدن وب حتما طوریشون شده؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فردوس جون اول بگم که اگه میشه بحث فراموشی رو بگذار تا ما بیاییم .نه که الآن من اصلا به وب سر نمیزنم!!!!از لطفت هم یه دنیا ممنون عزیزم.اما خوب خواستم بگم بعد درموردش نظر میدم.واما درمورد بحث دوستی هم حالا که بازم بچه ها گفتن یه چیزایی رو هم دوباره میگم.بعد شما خواستی جمع بندی کن تا حرف دوست همسایه ی ماهم رو زمین نمونه یا هرکسی که میتونه.

آخه چرا ما گاهی باخودمون هم رو راست نیستیم اینکه من بگم توی روابط تفاوتهای خودم وطرف مقابلم رو درنظرنمیگیرم اشتباهه.درسته که توی بیشتر روابط(همکلاسی بودن وچی وچی)این موضوع مدنظر نیست اما اگه قرار باشه که با کسی شخصی صحبت کنیم بی شک هم گاهی پای احساس وسط میآد و هم درنظر گرفتن تفاوت ها.مگه میشه حس نکنی طرف دختر یا پسر!.و مورد دیگه اینکه با کسی که اصلا ندیدیمش صحبت کردن گاهی خوب نیست.یه خصلت ثابت بیشتر آدما اینه که وقتی تو براشون حرف میزنی تنها گوش میکنن و ابراز همدردی میکنن در صورتی که یا نمیفهمن یا اگه بفهمند مخالفندو این تنها برای ما کافی نیست باید با کسی حرف بزنیم که درمقابل حرفای ما چیزی برای گفتن داشته باشه.میخام بگم که دوست یعنی کسی که تورو بفهمه و هر رابطه ای با دیگری متفاوته پس نگید که من برام فرقی نداره.ولطف کنید با مقایسه ی الآن ارتباط خودمون.همدیگرو فریب ندیم.و مورد آخر اینه که هرکسی باخودش اول باید صادق باشه تا بتونه جواب خوبی بگیره.البته امروز حسابی خسته ام اما خواستم پستم تموم بشه بعد برم استراحت کنم.به هرحال اگه بد شد ببخشید.راستی تا یادمه یه پیام بازرگانی بگم.یادتون باشه خانم سلیمانی اومدن یه شیرینی ازشون بگیریم تا دفه ی دیگه یادش باشه مارو برا مراسماتشون دعوت کنه.

و موردبعد اینکه توی هر رابطه ای حریم ها وارتباطات تا همون حدی حفظ میشه که ما بخواییم از رابطه ی والدین گرفته تا ....بی نهایت.واما اینکه بعضی افراد توی ارتباطاتشون محتاطند اونا هم دلایل خوبی دارن که باید بپذیریم.درسته که اون دوتا خاطره ای که گفته شد یه کم خاص بود اما همونا هم به جای خودشون قابل احترامند.بایدیه چیزایی رو قبول کرد راستش یه مورد خوب داشتم براگفتن که اگه شد بعد شاید گفتم.الان اجازه ندارم.

واما مورد بعداول اینکه آقای برزگر متاسفم که پیداش نکردید.من حس کردم اونطور بوده پس ببخشید. واینکه درمورد شب آرزوها اونشب من خسته بودم وگرنه کلی بهم خوش میگذشت .چرادلمون خوش نباشه؟راستش من که آرزویی ندارم.یعنی چیز خاصی ندارم اما اگه میشد میخاستم اونشب تا صبح یه لیست چند صدتایی درست کنم که نشد.آخه اینطوری خیلی صفا داشت.منظورم نیست که برنامه ای ندارم.آرزویی ندارم.وگرنه کلی کار دارم که باید انجام بدم.درمورد غمگینی متن هم ......(باز هم نقطه میچینم.اما درکل احساسات ماست که همه چیز رو برای ما میسازه واون زمان احساسات شما اونطور خواستند)

حالا آقای سید.خوشحالم که اومدین.درمورد پست آخرتون باید بگم که معلومه که ناراحتید.اما من میگم بعد شما بگو به ماچه مگه ماها چندتا تخصص داریم.بنظرم بحث علامه دهر بودن مانیست .مهم اینه که من از همون ۲خط سوادم هرچی رو میتونم بگم .بعدش شما به عنوان یه فرد باسوادتر نظرتون رو میدید حالا من یا میپذیرم یانه.از اینکه کسی  شما یا عقایدتون وعلایقتون رو زیرسوال ببره دلخور نشید.

درسته درخت پربارتر سربه زیرتر.چرا؟؟چون که دست من وشما بهش برسه و بتونیم ازش استفاده کنیم.نه به این معنا که آرومتر باشه.یا ساکت تر.نه اتفاقا اینطوری شاخه هاش بیشتر توی دست وپاست .بیشتر مزاحمه و ...اما بار بیشتری داره.همیشه صدای نادان بلندتر نیست.پس نگید توی جامعه ما باسوادامون احمقندو غلمشون رفتارشون رو هدایت نمیکنه!!!!!!الآن هم من ژست فلاسفه نگرفتم اما باورکنید که خوب میدونم حتما نباید پشت هرانتقادی یه چیز خاص باشه اصلا شاید یکی خوشش نیآد ازچیزی شاید یکی روی هوای دلش بخواد حرف بزنه.گوش دادنش آزار دهنده اس اما خوب شاید نکته ای خوب هم داشت به فرض که نداشت به هرحال یکی این وسط تخلیه شده.یا شما یا اون.بگذارید یکی این وسط به دلش جواب بده .مثل من مثلا.شما هرطور میخوایید رفتارکنید.

ودرمورد نظراتمون درمورد خوبی وبدی و ماخوبیم وهمه کارامون درسته عرض کنم که حقیقتا همینطوره مسلما اگه من بدونم فلان کارم بده انجامش نمیدم پس بنظرم من خوبم چون براساس معیارهای خوب بودن خودم کارمیکنم.پس خوبم یا بهتره بگم ماخوبیم.

همه چیزایی که خواستید نباشه من انجام دادم.اما عمدی نبود حالا شما بگید عقده ای یا هرچیز دیگه.هرچند که احساس میکنم از جای دیگه دلخورید ومورد آخر اینکه توی این وب من شما فردوس و....همه وهمه تفکراتشون رو میگن.شماهم بگو همین.بگذارید جایی باشه برای تخلیه ی تمام عقده ها.البته اینها عقده نیست.صدای گم شدنه.حرفایی که روزی نو بوده و حالا بوی کهنگی گرفته.پس بهتر درمورد خودمون و دوستامون حرف بزنیم.ناراحت نشید و اگه شدید بیانش کنید وسریع موضوع رو جمع کنید.قرار نیست هرکی تند رفت شماهم مثل اون باشید یا هرکی ازحرکت وایساد شماهم بمونید.(بازم جو روانشناسی مارو گرفت!!!!!!!!!البته من چند واحد روانشناسی تو دانشگاه پاس کردم +ادبیات وفرهنگ و فلسفه)آقای آقا میری براتون بهترینها رو آرزومندم.راستی به من ونوشته هام بدنگید که دوستامو میفرستم سراغتوندرسته همه چیزقابل اجرا نیست اما هرمقدارش عملی شد خوبه.

راستی فردوس عزیزم نبینم به دوست ما آقای نجفی گیر بدیا.همگروهی مارو اذیت نکن که بد میبینی.خوب دوست نداشته بره سربازی.حالا نیست این کلاه قرمزا دارن جورشون رو میکشن!!!سید خودمون هم قراره بره یه مدت اما نه مثل اونا ها.البته کاش اون ۲تا گونی رو میشد جور کرد که...

شششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

باشید.

فعلا تا بعد

دلتنگ

سلام دوستان

خوبید؟؟؟

راستش من دیروز امتحان دیجیتال دادم .وای چه امتحانی بود.افتضاح شد.بیرون که اومدیم بچه ها میگفتن که جوابای بی ارتباط نوشتن.اما راستش من از خودم خجالت میکشم الکی فقط سیاه کنم.نه از استاد خجالت میکشم.بگذریم.

حالا پس فردایعنی یکشنبه امتحان سیستم اطلاعات دارم.خداکنه این یکی خوب باشه البته خواستم بخونم حسش نبود گفتم یه پست بگذارم بعد .البته اول مینویسم و بعد مطالب جدیدو میخونم فکر نکنم بشه نظر بدم اما سری بعد نظر میدم.البته تقصیر این نجمه خانم هم هست که آدمو هوایی میکنه بهتر که رفت یه چند روزی توی غربت سرکنه.امیدوارم که شاد باشه یعنی همتون شادباشید.

خوب راست راستش رو بخوایید من بیشتر گفتم بیام یه کم با آقای نجفی همگروهیمون کل کل کنم (آخه واقعا دلم تنگ شده بود برا حرف زدن توی وب)هیچی به ذهنم نمیرسه.فعلا .خوبید آقای نجفی؟حالا شما به ما بگو طرف دعوا ما که شما رو همگروهی میبینیم و یه دوست عالی.(اینم سیاست).راستی اقای نجفی یه حساب کوچولو مونده برگردم حتما باهاتون صافش میکنم..(اگه من با شما کل کل نکنم حرفی دیگه نمیمونه)

امیدوارم که همتون یادما کرده باشیدکه اگه غیر از این باشه وقتی اومدیم حسابتون رو میرسیم.ما.یکی دو دفه قبلا سرزدیم که نشد نظربدیم.البته دوتا فرصت دیگه هم تا آخر امتحانا دارم که بهتون سر بزنم.

آها این بحث دوستیی که اقای برزگر ازش حرف زده بودن.منم نظر میدم هرچند شاید دیر باشه .اما متاسفانه شهریوری های عزیز من با آذریهامون موافقم. یه کم که فکر کنید میبینید که حقیقت و اصل ماآدما همینه.واما فردوس جون درمورد گشتن ونبودن بنظرم اشتباه میکنی.معتقدم که برای هرکسی یک مکمل وجود داره که پیداکردنش و رسیدن بهش در زمان متفاوتی اتفاق میافتد.ومطمئنا ماهم پیداش میکنیم همونطور که آقای برزگر پیداش کردن.بعدم اینکه ما فقط این جمله رو میگیم دراصل به دنبالش نیستیم واینم برا اینه که وقتش نیست.به وقتش هم به دنبالش میریم وهم پیداش میکنیم.هرچند میدونم با این حرفت میخواستی چیز دیگه ای رو انتقال بدی.این فکر از اونجا پیدا میشه که اکثر ما توی تفریحاتمون و خیلی چیزای دیگه و حتی یافتن همراهمون سخت گیریم.و این باید باشه چون ساده گذشتن از این موضوع به قیمت یه تجربه ی تلخ تمام خواهد شد.آره هم من و هم تو و هم همه ی بچه ها سختگیر هستن.اما باید قبول کنیم که همه ی ما یه وقتی شدیدا به بودنش نیازمند میشیم و اونوقت بیشتر بهش فکرخواهیم کرد.که اونم برای هرکسی متفاوته.والبته گاهی هم ممکنه عمرمون کوتاه باشه و به اون زمان نرسیم.که اینم به جای خودش خوبه.وحتی گاهی هم اون همراه رو پیدا میکنیم و با تردید از دستش میدیم وشاید دیگه فرصتی برای بدست آوردنش پیدا نکنیم.

من معتقدم درکنار داشتن خانواده (که البته این وابستگی به خانواده برای ماها بیشتره.)و دوستان همنوع نیازی به یک رفیق و همراه ناآشنا داریم.که البته گاهی وقتا بعضی انسانها اون همراهشون رو پیدا میکنن و با ازدواج ادامه میدن.اما خب اینم باز جای بحث داره.که به ما یا حداقل من ارتباطی نداره.چون من با اصل این موضوع مخالفم وترجیح میدم ازش حرف نزنم.اون آخرین نظر آقای برزگر زیبا بود من خوشم اومد از بعضی جملاتش.واما درمورد اون ۳تا دوستیی که مثال زدید.بنظرم هرکدام چه درست چه نادرست بعداز مدتی یه راه جدید رو پیداکردن.که از نظر من اون اولی بد نبوداول که احساس باید باشه که اگه نبود اونا نمیتونستن باهم حرف بزنن واما حالا چی؟الآن هم بدون شک دوستت پشیون نیست و بعداز مدتها راه بهتر رو خواهد یافت .منظورم تنها فراموش کردن نیست.ومورد سوم هم چیزیست تقریبا شبیه ارتباط ماها توی وب.ومورد بعد اینکه نجمه جان عزیزم مقایسه ی ارتباط ما توی وب با بحث پیش رو اشتباهه.ماها همدیگرو دوست داریم .دوستیم.و گاهی هم این وب تنها جای هست که آروممون میکنه پس اینا هرکدوم جداست.واین نکته رو هم به آقای نجفی عرض میکنم.که کمی واقع بین تر باشید کمی به نزدیکانتون نگاه کنیدو بعد درمورد بچه های۸۶نظر بدید هرچند که درهرصورت نظر دادن درمورد اونا کار مانیست.بچه ها دقت کردید اینکه آقای برزگر میگن قضاوت نکنید چه جمله ی زیبایی هست واگه بتونیم عملیش کنیم چقدر لذت میبریم(آقای برزگر کلی ازتون تعریف کردم امروز .اول که خیلی دور برندارید دوم که یادتون باشه جبران کنید.همین یکی مونده بود که باآقای برزگر هم شوخی کنم.)من که یه متن از ایشون دارم که هرچند وقت یه بار با خوندنش خیلی چیزای برام زنده میشه که واقعا اون چند صفحه تا آخر عمرم به دردم میخوره.و پیش خودم نگهشون خواهم داشت.داشتم میگفتم آقای نجفی اگه حرفای بعضیا رو بشنوید میگید که اینا چقدر احمقند دلقکند یا چی وچی اما واقعا جای فکر دارند.بعضیا سرپوش میگذارند و توجیح میکنند برخی دیگر راحت ابراز میکنند.اصلا فکر کنم متوجه نشدیداما اگه خواستید من کسی رو بهتون معرفی میکنم که حرفاشو بشنوید و این براتون مفید خواهد بود البته میدونم برای اون شخص ارزش قائلید وشاید کمی نظرتون عوض شد.به هرحال اگه از اول شده بود و باهاتون همراه میشدم شاید قابل فهم تر بود حرفام.به هرحال بگذریم.

بچه ها مهم نیست که از چه کسی حرفای خوب رو میشنویم مهم اینه که ازشون استفاده کنیم.مثلا من خودم معمولا احساساتم رو بروز میدم و شاید این خوب نباشه.مثلا ممکنه که بقول آقای برزگر گونه ی بچه ای این وسط از جا کنده بشه. البته گاهی هم چیزایی رو نگفته میگذارم که واقعا سخته.خیلی سخت.....اما در کل میخوام بگم که یادمون باشه که اینجا جایی هست که هممون  تا یه حدی راحت حرف میزنیم.پس سعی کنید که بیشتر به حرفای همدیگه گوش بدیم.و این لذت بودن رو ازهمدیگه نگیریم

آقای نجفی اینم هنر فک زدن من(خانوما)...

شاد باشید و موفق

من و تو.....

ما بین خندهات احساس غم نبود

من عاشقت شدم دست خودم نبود

این خونه روشنه

اما چراغی نیست

دنیام عوض شده

این اتفاقی نیست

احساس من به تو مابین حرفام نیست

هرچی بهت میگم.اونی که میخام نیست

مامثل هم هستیم

من عاشق ودیوونه ام

من هم شبیه تو پابند این خونه ام

این خونه روشنه

اما چراغی نیست

من عاشقت شدم

این اتفاقی نیست.

فراقی

چه بی تابانه می خواهمت ای دوری ات ازمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تورا طلب میکنم !

برپشت سمندی

گوئی

نو زین

که قرارش نیست

وفاصله تجربه ای

بی هوده است

بوی پیرهن ات

این جا

واکنون

کوه ها درفاصله

سردند

دست

درکوچه وبستر

حضور مانوس دست تو را میجوید

و به راه اندیشیدن

یاس را

رج میزند

بی نجوای انگشتانت

فقط

وجهان از هرسلامی خالی ست.

برسرمای درون.

سلام

امروز خیر سرم داشتم تجارت میخوندم.یاد این دوشعر افتادم .نوشتم برای شما شاید از سرم پرید

 

همه

لرزش دست و دلم

از ان بود

که عشق

پناهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره ی ابی ات پیدا نیست

وخنکای مرهمی

برشعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق ای عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست

غبار تیره ی تسکینی

برحضور وهن

ودنج رهائی

برگریز حضور

سیاهی بر آرامش ابی

وسبزه ی برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت پیدا نیست

hello!!!!!

 

دل کندن اگر کار اسانی بود

                   فرهاد به جای بیستون دل میکند

نگذاشتم دلتنگ بشید اومدم

سلام

خوب من هرچیزی که یادم اومد رو میگم اول برای تمایز هرکسی انگار یه چیزی گفته پس منم تا یادم باشه مینویسم سلام رفقا

اونم که ویروس کیم نیست اما نامشخصه فکر کنم شاید فردوس جون باشه.

من حرف زدن درمورد مرگ رو دوست ندارم .جالب نیست.اما ازمرگ نمیترسم.راستش خوشمم نمیآد زیاد عمر کنم.بحث این نیست که بگم زندگی بده یا مثل اقای برزگر بگم کاری ندارم برای انجام دادن یا دلیلی برای بودن.از اول هم معلوم نیست چی شد و چطور و از کجا اومدیم.اما خوب زیاد بودنمون هم دیگه خوب نیست.اما نمیدونم منظور نجمه از اون چیزایی که نوشته چی بود زنده ای رو که به ظاهر زنده هست رو میفهمم اما اینکه وقتی بمیری زنده ای یعنی چی؟؟؟منظورت اون چیزایی هست که از ما میمونه؟یا زندگی بعد ازمرگ؟دقیقا چی مد نظرته؟؟؟اون دست نوشته های هدایت هم خوب بودو زیبا.بچه هاخواهش میکنم یه امار بگیریم اگه همه تمایل دارند درموردش حرف بزنیم وادامه بدیم.من که مخالفم.

آقای نجفی قطع نامه پذیرفته شد.قرار بود هرچی من بگم دیگه؟؟؟بعدش میخواستید منو بترسونید که اسم کوچه ها رو گفتید؟حتما فکر کردید میگم ای داد بیداد که نقشه ی شهرمونم داره؟؟؟.کوچه ی ما بزرگمهر ه مثل خودم .دیگه آتش و مکالمه و بحث تموم.رئیس اومد بگید یه هفته سردر وبلاگ رو بگذاره متن قطع نامه تا برای همه رو شن بشه .بزرگ بنویسن هرچی خانم راضی بگن درسته...فردوس جان نخند که تنهایی و بخاطر قول نجمه مجبوریم هواتو داشته باشیم.میگم زرد رو بذار رنگ گروهتون به اذر و پاییز و گروهتون میآدا خانمی.

مورد بعد اینکه درمورد بحث ازاد

من الآن به این نتیجه رسیدم که شاید غرور از دید ماها فرق داره .اما من در کل غرور ندارم .فکر کنم که مشخصه.؟؟؟و کم میشه که از بیان احساسم واهمه داشته باشم .من احساساتم رو خیلی واضح بیان میکنم .وبنظرم مهمه که اطرافیانم بدونن دوسشون دارم.حالا شما میخوایید نگید.من که برام مهم نیست که دوستم اگه دشمنم شد چی میخواد بگه به این فکر نمیکنم که اگه همه بدونن من نجمه رو دوست دارم یاهر حس دیگه ای چی فکر میکنند اگه قراره کسی به خودش اجازه ی قضاوت بده پس ارزش نداره من به تفکراتش بها بدم.اما خوب این باید تاحدی باشه که هیچ کس به خودش اجازه نده درمورد توخیلی بد فکر کنه.یعنی جوری باشه که افکار اطرافیان خیلی هم بد نباشه نسبت به ما حالا خوب بودنش مهم نیست.....ودرمورد عقاید مشترک من میگم دلا به هم متصل باشن دیگه نصف بیشتر قضیه حله.برا اینم دلیل دارم.بعدم به نظر شما میشه دلتون الکی کسی رو بخواد؟ دل وقتی عاشق میشه که ۱چیز مشترک تو نگاه دیگری بخونه و شاید اون چیز رو تو نتونی دریابی اما دلت کشفش کرده.من معتقدم از احساسات حرف زدن اون غروری که شما ازش حرف میزنید رو نمیشکنه.اون غروری رو میشکنه که تورو از علایقت و حقیقتا خودت دور میکنه.چرا نباید همه بدونن که دوسشون داریم. چرا نباید بدونن دوست داری چیکار کنی.با کی باشی؟ چرا ازخودمون بگیریم لذت قدم زدن درکنار همدیگر رو؟؟من تجربه کردم دوستانی رو که عقایدی کاملا متفاوت با من دارند امادوسشون دارم.اینوهم قبول دارم که اگه من نمیتونم خوش باشم حداقل کاری کنم که یکی دیگه شاد باشه.و گاهی این دوستیها تنها بخاطر بخشیدن شادی به دیگران هست.مهم اینه که اگه کسی از بودن تو لذت میبره و همصحبتی با تو شادش میکنه این شادی رو بهش هدیه کنی.البته بازم گاهی.مهم خودمونیم بعد دیگران.شاید حرفام کمی بوی شعار میدن اما میشه بهشون فکر کرد و ببینید که گاهی عملی میشن.

واما عشق

درمورد عشق شاید اینه که من به این حس اعلا به قول مهندس نجفی نرسیدم.اما خوب میدونم که تاحالا اسم احساساتم رو عشق گذاشتم.فکر میکنم تعبیر حرف استادشریعتی اینه که عشق یعنی شور و شعف و دوره ی جوانی احساسات ما .و وقتی که این احساسات رو به کهن سالی و پختگی و درک بیشتر وتکامل میره ودوره ی خودش رو طی میکنه یا به ثمر میرسه میشه دوست داشتن و برای اینه که دوست داشتن برتره چون پخته شده.یادتونه یه دفعه یکی از بچه ها یه پست گذاشته بود درمورد ازبین رفتن عشق.گفته بود که اگه به وصال برسی عشقت کم میشه اما بنظرم جوابش این باشه وحالا اینو از کجا شنیدم یا خوندم یا فهمیدم نمیدونم.یادم نیست.

خیلی گفتم .اما باید میگفتم.

دوستون دارم.آهان اینم یادم رفت بگم دیدید آقای اقاسید رو آوردم؟!!!!این بود روش ما.یاد گرفتید؟راستی بخاطر بودن با شما مجبور شدم یه سیستم خاک خورده رو روپاکنم و ازش استفاده کنم .آخه یه مدت مهمونم

شیراز

شیراز

رهگذرای خسته وقتی میان به شیراز

ازبوی گل عاشق میشن.پرمیگیرن به پرواز

مست میکنن از شوق عشق از این شراب از این گل

هستی به دل باخته میشن به این شهر پرآواز

شیراز شیراز ای شهر گل و ساز

شعر از تو شد اغاز

در خاک تو این سینه ی من گم میکنه عشقشو چون راز

شیراز گلی گلا رو وقت بهار ببینید

از قلب مردومونش غنچه ی رز ببچینید

عاشق بشیم دوباره توباغ گل بشینیم

توقلب مردومونش عشق و صفا ببینیم

ستاره های شیراز نور شبای عشقه

شعرای ناب حافظ ترانه های عشقه

عشق و صفا نوشته رو برگ آسمونش

توی دلای پاک مردم مهربونش

معنی شعر و شوره برگ گلای شیراز

فدای شهر شیراز فدای مردومونش

زنجیر اسم شیراز بسته به پای عشقه

چه بگویم؟همه چیز!!!!!!!!

 

 

سلام

خوبید؟؟بعله.خوبید دیگه.مگه میشه دور هم باشید و خوب نباشید؟

خب من یه سری مطالب انشائی مینویسم شما خیلی خوب درمورد هر بخشش بحث کنید.مجبورم یه چیزی بنویسم چون فکر کنم یه مدت نشه بیام اما خواستم بیام سید رو هم میارم که گروهمون تکمیل بشه!!!!!!!!!!

راستش حس نوشتن نیست

من خودم یک آدم رفیق بازی هستم(خواستم عمق کلمه درک شود.کلمه ی بهتری یافتید خبردهید که جای دیگه از این حرفا نزنم)و برای دوستیهام ارزش قائلم.راحت ارتباط برقرار میکنم و سخت روابطم را قطع میکنم.برخلاف خیلی از آدمها تنها برقراری رابطه برایم مهم نیست ثبات اون هست که برایم مهم است.اماخب کلمه دوست یک معنای عام دارد.واژه ایست که میشود زیاد درموردش صحبت کرد.ما ازاولین لحظه ی زندگیمان به دنبال دوست هستیم .اولین دوستان ما خانواده ی ماهستند که همیشه آنها را در کنار خودمان خواهیم داشت و دوستشان داریم.بعد از آنهادر هر دوره ای دوستهای جدیدی به دوستهای گذشتمون اضافه میشوند.وحتی با ازدواج یک دوست جدید پیدامیکنیم(البته اگه بشه پیداکردبه قول نجمه گشتم نبود نگردید که نیست) و بعد از مرگ هم دوباره بدنبال دوست خواهیم بود البته اگر هویتی باشد.این بعداز مرگ را گفتم تابگویم که بدون دوست نمیتوان زیست یا حتی مرد!!!

تنهاشرط دوستی علاقه ای متقابل است.نه عقاید یکسان.هیچ دو انسانی!! با عقاید یکسان وجودندارند میخواهم بگویم که در دوستی ها این مطرح نیست حتی مشابه بودن عقاید هم مهم نیست تنها این حس علاقه ی مشترک هست که دوستی شمارا ثابت نگه میدارد.اگر کاملا متفاوت باشید تنها این حس محبت نگهدارندست.میدانم مخالفید اما من تجربه کرده ام.شاید بگویید دوست یعنی کسی که همیشه درکنارت باشد یا تورابفهمدیا.....گاهی تنها نکته فقط بودن دیگران هست نه فهمیدنشان..مثل وجود پدربزرگ مادربزرگ که گاهی تو را نمیفهمند اما تنها بودنشان تورا آرام میکند.یاپدرو مادر.اماخب وجود کسی با عقاید مشابه برای ما لازم است.وحتی من معتقدم هیچ تفاوتی میان عشق و دوست داشتن نیست واین ماهستیم که با بازی باکلمات تفاوتی میان آن دو قائل میشویم.من که داشتم دوستانی که وقتی قرارملاقات داریم احساس خاصی به من دست میدهد یاحتی گاهی بادیدن یک دوست قلبم چنان دادو هوار میکند که رسوای عالم و آدم میشوم.یا رنگ رخسارو...وزیادند این دوستهام(جز اون دسته از آقایون میشم که عشقشون پایداره!!!!)اما نه هنوزهم خیلی از دوستهام هستند که بعد از گذر سالها بازهم همین احساس را دارم....

اما غرور یک چیز پوچ وکاملا بی معناست که مارا ازخودمان دوووووووورمیکند حقیقتا دور میکند.من معتقدم که اگر ما به خودمان اعتماد داشته باشیم بابیان احساساتمان هیچ وقت نمیشکنیم.حتی گاهی احساس میکنیم که چقققققققققققققققدر مغروریم.که احساسمان را گفتیم.من که معمولا احساساتم را بیان میکنم هرچند گاهی پشیمان میشوم.حتی گاهی از بیان احساساتم واهمه دارم اما دوست دارم که بیان کنم.(گاهی هم با نگفتن چنان توی ذوق خودم میزنم که نگو..)

حالااینکه بخواهیم بگوییم دوست خوب کیست؟بنظر من قابل تعریف نیست واین درهر برهه ای از زمان و در هر مکان متفاوت خواهد بود.گاهی داشتن یک دوست توفیقیست اجباری!!!نمیتوان گفت کسی که تورا به شام دعوت میکند دشمن است.چون شام را باید به دشمن داد اما مطمئنا این فردوس عزیز دوست دشمنه که شماهارو به شام اونم با آشپزی خودش دعوت میکنه!!!!!!!!!!

اینها همه مواردی بود که هرکدام به صورت مجزا باید تحلیل بشوند.راستی من خواستم مثل انشا دوره ی راهنمایی کلمات فارسی بکار ببرم که گاهی نشده و کلمات محاوره استفاده کردم.......

اما من این مورد رو خوب میدونم که هیچ چیز فرای دوستی تعریف نشده و باید قدر بودن درکنار همدیگر رو بدونیم....

خودتون ادامه بدید چون من درگیرم شاید شد و یک متن بهتر نوشتم و به شما پیوستم.اما مطمئنم که معنای دوستی رو میدونم وگاهی حسرت میخورم که چرا بعضی آدمها با تصورات یا حتی خودترسیمی نابجا خیلی از چیزها رو خراب میکنند.کاش بشه برگردم و دراین مورد بحث کنم.

خب من نظرم رو درمورد همه ی این قسمتهایی که نبودم رو توادامه مطلب میگم و میرم.

ادامه نوشته

عشق عنوان قبلی بود.عنوان این میشه پاک شد

سلام دوستان

من کلی متن نوشتم که همه اش با هم پاک شد تازه کلی هم تمرین خوب نوشتن کردم (خیلی خوب بود اون تمرینات)که متاسفانه پریدند.هرچیزی که الآن به ذهنم رسید مینویسم.اول موضوع بحث آزاد دوست داشتم سنخیت عشق و غرور باشه اما نمیتونم درموردش چیزی بگم باید کسی شروع کنه تا من ادامه بدم اما حالا که توفیق اجباری شامل حالم شده وباید من شروع کنم.پس موضوع دوست داشتن یا داشتن دوست رو انتخاب میکنم و فعلا این یه جمله رو دارم بگم:

دوست داشتن امریست لحظه ای و داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است.

ومورد دیگه اینکه اگر میخواهید فریاد بزنیدبه سراغ کوه نروید که با دادزدن صدایتان به خودتان برمیگردد و آنوقت است که احساس میکنید چقدر تنهایید که صدای فریادتان هم به خودتان برمیگردد و کوه هم نمیتواند آن راجذب کند بهترین مکان برای فریاد همینجاست که صدای فریادمان توی کوچه ها و صدای ماشین ها گم شود تا احساس کنیم که یکی در جایی دیگر فریاد مارا پذیرفته و آن را  به خودمان برنگردانده است و آن زمان  است که احساس میکنید که کسی توی این کوچه پس کوچه ها هست که متعلق به توهست.....چقدر سخته مطابق دستور زبان وادبیات بنویسی من عامیانه نوشتن رو بیشتر دوست دارم .

واما آقای نجفی من همیشه پست ها رو بدون نام نویسنده میخونم تا ببینم احساس میکنم که چه کسی با چه حسی نوشته که معمولا احساس نویسنده و این که چه کسی بوده به من تفهیم میشه که البته همه فکرکنم اینطورنداما من حس میکنم حدس نمیزنم.تنها ۲دفعه اشتباه کردم که اون دو اشتباه هم جالب بود خیلی جالب ....همیشه وقتی پستهای شمارو میخوندم باعجله بود گاهی اونقدر باعجله و تند میخوندم که مجبور میشدم چند دفعه بخونمش اما این پست آخرتون رو احساس کردم آهسته تر نوشته شده نمیدونم شاید اینطورهم نه اما احساس کردم خودتون خواستید یه جور دیگه باشه(اینم مثل حس اعداد که گفتم شاید قابل درک نباشه).مثل پستای خانم اسدی که آدم احساس میکنه نویسنده تمام احساسش رو به کار برده.یا سایر پستها که هرکدام یک نوعندو تو حالت هرکدام رو میفهمی....

واما مورد بعد اینه که فردوس جان هیچ بیراهه ای وجود نداره و ما هستیم که هر راهی رو دوست نداریم به بیراهه تعبیرش میکنیم.بگذریم که باید بگذریم چون نمیدونم اینایی رو که گفتم باید میگفتم یا نه..اما خوب حالم تغییر کرد با خوندن نظرات واین شد نتیجه اش..

یه صلوات بفرستید تا جو عوض بشه.

خب بحث آزاد رو هم در اولین فرصت یه پست خوب میگذارم.حالا میخوایید با همون یه جمله شروع کنید تابعد.

جو عوض نشد بگذارید یه چیز جالب بگم.

نظرات آقای ابراهیمی هم بدون اسم شدن نمونش نظر زیر پست مادر یا همون بحثای دمپایی و کتک و....حالا جو عوض شد اینا رو ببین چه میخندن!!!!! 

من

سلام

خوبید؟؟خانم اسدی هم دیگه کم پیدا شدن.(آخه همه که مثل من بیکار نیستن)البته فکر کنم دیگه کارتشون تموم شده.؟؟؟اما بهتون میگم که باشید و اجازه ندهید که نبودنتون طولانی بشه.حق با آقای نجفیه قدر باهم بودن رو بدونید و این جایگاه رو از دست ندید.من امروز شادم..

میخواستم اینا رو زیر پست آقای برزگر اضافه کنم واز موهبت دوم حاجی استفاده کنم اما زیاد بود و جالب نمیشد...

راستی آقای ابراهیمی من اسامی نویسندگان رو که دیدم اسم خانم سلیمانی هنوز همونه؟؟؟

قسمت آخر نظرم رو بگم و بس.

آقای نجفی چرا دعوا بد باشه بازم میگم که من گاهی اینو دوست دارم.اینطوری احساس خوبی بهمون دست خواهد داد.من و شما دوتا دوست هستیم که گاهی اندیشه ای یکسان داریم و گاهی اندیشه هایی متفاوت اما اونقدری مشابه هستیم که همدیگرو به عنوان دوست قبول کردیم.پس چرا من با شما دعوا نکنم؟این دعوا میتونه جالب باشه چون یا من تغییر میکنم یا شما یا هیچکدوم اما به هر حال حرفمون رو برای دوستانمون گفتیم.قرار نیست من با آدمای متعصب و کاملا متفاوت که هیچ جایی رو برای تغییر ندارند دعوا کنم.هرچند که گاهی این نیز لازم است.آخه من هیچ وقت به قانون صد در صد اعتقاد نداشته ام.ونظرم اینه که خوبی و بدی هیچ چیز ثابت نیست(برا اینه که زیاد از گاهی استفاده میکنم)...

واما مورد بعد

راستش گاهی احساس میکنم جای عدد ۱۸و۱۹ اشتباه هست و ۱۸از ۱۹بیشتره.نمیدونم چرا؟؟نمیدونم شماهم تا حالا چیزی رو بی دلیل احساس کردید یا نه؟؟این یکی از اون احساساته و همیشه جوابم این بوده که شاید اگر جای این دو  عوض بشه زیبا بشه اما این یه قانون هست که یه انسان اونو تعریف کرده ومیشده عکسش باشه.پس مطلق نیست و تنها یک اسمه همین و بس.

اما امروز اینو هم بهش افزودم که بپذیر برخی از قوانین رو  نمیشه تغییر داد اگه بخوای جای این دو عدد رو تغییر بدی کلی از منطق ها باید تغییر کنه وبهتره که بپذیری.این یه چیز تعریف شده است که اگه همینطور که هست ببینیش ازش لذت میبری.تو استفاده کن همین.

پذیرفتن زیباست .حقیقتا تا حالا اصلا. اصلا که نه کمتر.به این فکر کرده بودم که میشه به جای اینکه یه چیزی رو حل نشده باقی بگذاری میشه حلش کنی بگی این همینه و بپذیریش.آره اینگونه بود. میگفتم این پرونده باز باشه تا راهی براش پیدا کنی و با این جمله تا مدتی آرامش داشتم اما امروز فهمیدم که میشه از همون ابتدا بگی پذیرفتم و اونو به زمان دیگری موکول نکنی که البته این هم درمورد برخی مسائل هست نه همه چیز.و فکر میکنم تسلیم واژه ی مناسبی نباشه.تسلیم یعنی بی چراپذیرفتن و مسلمان شدن برای یک موضوع خاص اما پذیرفتن یعنی اینکه من میبینم و میدانم وشاید مخالفم اما میپذیرم.واینم اخرین حرف که باید یه قلب وسیع داشت و یک همت واراده محکم که من میشنوم .میبینم .اما راه خودم رو میپیمایم.این اون چیزایی هست که باید بیشتر بهشون فکر کنم و چیزی هست که با چند دفعه خوندن مطالب این مدت دستگیرم شده و البته بازهم باید بیشتر اونا رو خوند..

نه اینکه بگم فرد بی منطقی بوده ام نه ..اما گاهی حلال خوبی نبودم وشاید امروز اینگونه باشم.باید دید..که البته میخواهم ومیتوانم...

برای همه ی شما شادی همراه با آگاهی رو آرزومندم (اینم یه جمله ی زیبای دیگه که من هدیه گرفتم و امیدوارم شما هم ازش لذت ببرید)

میگذرد؟؟؟؟

سلام

خوبید؟؟

امیدوارم که همتون خوب باشید وشاد..وامیدوارم که آقای عابدینی و خانوادشون هم شاد بشن

خوب حالا چرا آقای برزگر نیستن!!!!حداقل بگید وقتی برگشتن آقای آقامیری رو هم بیارن.

راستش منم امروز حالم خوب نبود.

شعر زیبایی بود آقای ابراهیمی امامنظورهمون زنه ...

راستش کلی حرف بود که باخوندن پست شما دیگه چیزی یادم نیست حالا اگه یادم اومد مینویسم

آقای نجفی حالا که دیگه میشه نماز شب خوند.؟؟نزدیک صبح که نیست؟؟

درمورد آشپزی هم حقیقت اینه که جدیدا خانوما کمتر آشپزی میکنن.آخه دوره ی فرزند سالاریه.اما خب معمولا چون باهوشن تا نیت کنن یاد میگیرن.....میگید نه یه سربه خوابگاه دخترا بزنید هرغذا یی خوردن که نه دیدن داره.

واما درمورد بحث آزادمون

من که با سیخ و کباب کاری ندارم اما اینو میدونم که گاهی باید اعتراض کرد.قدمی برای آیندگان برداشت شاید بگید تو خودت خوش باش اونا پیشکش اما به هرحال باید یه قدم برداشت.گاهی این جنگ وستیزه که به ما آرامش می بخشه من که حقیقتا شاد میشم.مخصوصا اگه این ستیز برای گرفتن حقم باشه.

بنظرم گاهی همین دعواها باتفکرات نادرست مارو شادتر ازروزمرگی وکنار اومدن نگه میداره.شاید همیشه نشه اعتراض کرد آره اینطوری زندگی تلخ میشه اما درحدتوان باید تلاش وستیز کرد...

وحتی بنظرم میشه تاییدی برای سوال فرودس عزیز داشت که حتی توی جامعه ی ماکسب آرامش به دختر یا پسربودنت وابسته است.وهزاران مثال برای این موضوع وجود داره.(منظورم قیاس جوامع نیست.چیزی رو که میبینم توی جامعه میگم)

اما خوب گاهی آرامش ماتوی همینی هست که درست یا نادرست بهمون بخشیدن.

راستش من حتی گاهی معتقدم که نباید به فکر آینده بود.باید توی لحظه از زندگی لذت ببریم.چون آینده هم مثل امروز بالاخره میاد ومامیتونیم بازم تواون شرایط تصمیم درست بگیریم.وحتی شاید به آینده ای نرسیم.مثلا من شاید با درس خوندن آرامش فعلیم رواز دست بدم پس اگر حقیقتا با نخوندن آروم میشم باید قیدشو بزنم.ارامش حقیقی اینه که تو از ثانیه هات به معنای واقعی لذت ببری.

گاهی هم هست که بدون خواسته ی ما اتفاقاتی کل زندگیمون رو تحت شعاع قرار میدن.حداقل برای من اینطوریه.از دست دادن یک عزیز میتونه کل بناهامو خراب کنه.که برای این هم جوابی نیست......

شاید اونقدر بد نوشتم که متوجه نشید اماخوب خواستم همه چیز رو گفته باشم.

پنجره را نبند
زندگی سبز را تماشا کن.

این شعرتون هم زیبا بود.آقای نجفی.

یه طنز:

ادامه نوشته

تقدیم به شما

لا اقل پشت سرت را نگاه کن اینقدر سربه راه

 نباش دنبال حرف مردم.راستی دلت را طلب کرده بودی

 باور کن من گوشم بدهکار این حرفها نیست.

چقدر اهالی کوچه تان کوچک هستند و

من با سیب وکلوچه میخرمشان

 

اما من دیوانه نیستم که حرفهایم را به خنده دار میزنند

 

مردم این محل به من نمیگذارند و دلم پر است مثل

 قلک خالی پسر همسایه تان که سایه تان را زده

با تیر چقدر کلاس میگذاری که نقاشی میکشی ساز

میزنی من هم درد میکشم قلبم تیر میکشد سیگار

 میکشم من هم دادمیزنم خودم را دار

من بی عرضه ام که سیگارم را هنوز ترک نکرده ام

 چکونه انتظارش را نکشم.

 

گفته بودی که آس و پاس وخلم ..

 

به خدا آنقدرها هم عاقل نیستی که بفهمی

 کفش های لنگه به لنگه ام گواه این است که هنوز لنگه ات

 را ندیده ام............

 

آخر تو فرق باز میکنی با همه موهایت را شلالی

 بر سرشانه هایت که آرامم نمیگذارد طوفانیم میکند

 تا بیت شعرم را آب بگیرد ازمن .

 

پنج تا دوستت دارم

مداد و کاغذ کاهی که دوست دارمشان

 

ودست های عزیزی که میفشارمشان

 

چه خودنویس قشنگی چه کارت پستالی

 

نوشته های قشنگت هنوز دارمشان

 

وخنده ها تورا قاب میکنم هرشب

 

ورو به روم به دیوارمیگذارمشان

 

چه روزهای سپیدی که خط خطی شده اند

 

چه روزهای عزیزی که بیقرارمشان

 

وآسمانی از این حرفها که منتظرم

 

هوای آمدن ابری شود ببارمشان

 

همیشه کودکی اش پنج تا مرا میخواست

 

وکم میآورم هر وقت میشمارمشان

 

 

بچه ها منم هوس کردم یه شعر و متن از

 آقای کاظم حسینی بنویسم.البته

 قمست دوم متنه آخه 5تا بخشه

امیدوارم خوشتون بیآد میخواستم متنو

 بگذارم ادامه مطلب

 دلم نیومد میگذارم پست بعدی

 

همواره شاد باشید وآگاه

شیر!!!

سلام


خوبید؟؟؟من که خوبم

خوب سلام گرمتری هم خدمت آقای نجفی

 
من که ترجیح میدم که توی توهم نباشید.

اول از این اعتماد به نفس کاذب آقایون یا به قول

 نجمه ازخود مچکریشون بگم که شما یکی میخاد

 خودتون رو نگه داره.بعد شما آمار وب رو بردید

بالا!!!!!!!!!!!!

ودرمورد آدرس مهندس این چه وضع مثال زدنه!!!!!!

آخه دروازه اصفهان شیراز با جاده ی سعادتشهر

 بی ارتباط به ارسنجون قابل قیاسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!


حالا منم نظراتتون رو رد میکنم.

اما این شیر

دو دیدگاه وجود داره اول:اون ترکیب

 وصفی یا اضافی حیوانات عاقل.شما از غریزه ی

 قوی حیوانات خبر ندارید؟؟؟؟تا زلزله یا یه حادثه و

 بلایی پیش میآد اول اونا خبر میشن.این عکس

 میتونه متعلق به سفر قبلتون باشه که اینجا

 همون مکان امنه تا بعداز رفتن شماها...

واما دیدگاه دوم:این شیریک شیر نر میباشد که به

 بهانه یافتن کار!!!از خانه بیرون آمده و بجای تلاش

 یه جایی رو پیدا کرده تا بخوابه شب هم تشریف

 میبره خونه که بعله گشتم نبود نگرد

 نیست.......آخه کسی کنترلش نمیکنه!!!!به قول

 فردوس جون آقایون فقط با سربازی رفتن یه کم

 بدرد میخورن والا کاری جز خوردن و خوابیدن و غلو

 کردن بلد نیستن.

واما فک زدن.از پستای شماها و گفتار کوتاه های

 آقای عابدینی و سایرین معلومه که نجمه جون

 بیشتر فک میزنه یا شماها.جدا بجای 12نفر فک 

میزنید.مگر اینکه.....

از ورزشها هم بخوایید بدونید دیگه زیادی میشه پس تا بعد...............

 امیدوارم که نگاهتان چندان جدی نباشد...

شادباشید

توضیحات من

سلام
مجبورم به جای نظر پست بگذارم تا حاجی هم راضی باشه .آخه رضایت خدا در گرو رضایت ایشونه!!!!!!!!!!!!!!
واما آقای ابراهیمی اگه منظورتون از خوبه گفتما .....این بود که چرا زیر نظرا من نظر دادم اول اینکه من قبلا هم این کار رو انجام میدادم برای نظرات مربوط به پست خودم که حالا هم ...و از اون موهبت الهی استفاده نکردم.ومورد بعد اینکه من سیستمم یه نقص فنی مهندسی پیدا کرده که نمیتونم نظر بگذارم.
واما درمورد بچه های خوب تنها شاما ما میشه چون سایرین قبلا از این موهبت برخوردار بودند.........
واما آقای برزگر درمورد شیر و نظراتتون اول اینکه از همه ممنونم اما منتظر نظر آقای نجفی هم میمونم تا با جواب پستشون یکدفه من توضیحاتم رو بدم هرچند که نجمه هم با من موافقه که ایشون در توهمات هستند اما من ترجیح میدم که از توهم بیرون بیان.....
خوب شما آقای برزگر گفتید سعادتشهر یاد آدرس دادن واطلاعات اشتباه دادنتون افتادم آخه من هیچ وقت نمیگم اول جاده ارسنجون مثلا میگم از این شهر که برید بیرون میشه اول جاده ارسنجون.........
حالا منظورتون از سعادتشهر تو این نظر خود سعادتشهره یا .....؟؟؟؟
مورد بعد هم ممنون که بحث رو شروع کردید.آخه گفتم که تا شروع نکنید بچه ها پیداشون نمیشه.البته زمانشم عالیه آخه دوباره فصل امتحانات شدو بحثای ما داغ شد........
بگذریم
دوستان میتونید چندتا موضوع خوب برای پروژه ی پایانی پیشنهاد بدید.موضوعاتی که جای زیادی برای تحقیق و کار کردن داشته باشه؟؟؟
شاد باشید

هستند ونیستند

 

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

دسته اول آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند. عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند. آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند. شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

این متنو آقای طیبی تو وب بچه هایit گذاشتن منم با اجازشون اینجانوشتمش