از سرِ بی‌کاری

سزایِ سزاوارِ سازِ سُرور

غنایِ مغنیِ نی در غُرور

دوایِ مداوایِ دردِ دُرود

کمینِ کمان‌دارِ کامِ کبود

صدای صفا‌های صافِ سفید

سکوتِ سه‌کامِ سلامِ سعید

جلالِ جلیلِ مجلل جبین

قضایِ مغمم به قوم غمین

هوای محرم به هُرمِ حریم

کَفایِ مُکرم به کُفر کریم

رَدای روادیدِ رادانِ رود

شَرارِ شرنگیِ شورای دود

و...

دورها و نزدیک‌ها

درود

در مورد نوستالژی، خب خیلی حرف می‌شه زد.

چیزهایی در گذشته هست، که رسوب کرده و چسبیده تهِ کاسه‌ی ذهن.

اما مرور همون‌ها هم، تا حدی، امکان داره. گاهی، هر از گاهی.

بعدش خسته می‌شی. انقدر دغدغه‌های جورواجور میاد و می‌ره که بهتره دیر به دیر آدم برگرده به گذشته.

گذشته مثلِ درد می‌مونه. درد برای آدم خیلی مفیده، اما موندن در درد مریض کننده است. تمام چیزهایی که ما جزء بد‌ها دسته بندی‌شون می‌کنیم، بسیار مفید هستند، درد و غم و اندوه و زخم و رنج و ...، اما به یک شرط، اینکه نمونی توشون.

و شادی‌ها و خوبی‌ها هم همین‌طور. ماندن در هیچ‌کدام از این‌ها مفید نیست.

نه اینکه الان یا آینده چیزهای بهتری داشته باشه. نه، الان هم ادامه ی همون گذشته است، آینده هم ادامه‌ی الان.

حسم به نوستالژی اینه، خوب و بدش نا‌جذاب شده.

رئوف جان

درودِ بیکران

دکمه‌ی ثبت نهایی رو دیدید که می‌زنی و کد پیگیری می‌گیری؟

این‌جا همونه.

امروز زنگ زدم به رئوف، فهمیدم تولدش دیروز بوده، تبریک گفتم ولی وقتی با تلفن حرف می‌زنی ، حرف‌ها با همون طول موج صوتی‌شون پخش می‌شن و میرن تو کهکشان‌ها. نمی‌مونن یک‌جا. مدتی تو ذهن می‌مونن و گم می‌شن، حل می‌شن بین اطلاعات دیگه‌ی وارد شده به ذهن.

نوشته ها می‌مونن،

وبلاگ می‌مونه.

اینجا کد پیگیری داره.

تولدت مبارک رئوف جان. همیشه تندرست و دل‌خوش باشی رفیق❤️❤️.

۴۰۲

درود

اومدم یه دید و بازدید کنم، بعد گفتم یه پست هم بذارم که آمار تعداد پست های ۱۴۰۲ هم یه ذره بالاتر بره. ولی خب حرفی که بدرد اینجا بخوره به ذهنم نرسید. اینجا تو ذهنم مثل واتس‌اپ و تلگرام و بقیه نیست که آدم هر چی دم دستش رسید رو به اشتراک بذاره.

نمی‌دونم، شایدم هست.من چیز خوبی به ذهنم نرسید.

روزگارتون خوش باشه، تندرست باشید.

جایِ خوب

درود

چه جایِ خوبیه اینجا

خیلی چیز تو سرم هست که میشه نوشت. از خاطره‌ها و غم و شادی‌ها

اما همه‌اش تو همین جمله خلاصه شد:

«چه جای خوبیه اینجا»

دوستی

دیر زمان بود می‌خواستم به هزار بهانه برایِ تو بنویسم. کیفیت ها یی هست که من ندارم و دلَ م می‌خواست می‌داشتم؛ امّا راهَ ش انگار، پیدا نمی‌شود. شاید هم راست راستی دلَ م نمی‌خواهد. یکی این که مدام از یادَ م می‌رود یادِ افراد بیاورم چه قدر قدر شناسِ مهربانی شان هستم. بدهکاری ان قدر سنگین شد که نا چار باید بیرون می‌زد. من هم می‌دانی گرفتار می‌شوم اگر بنا به گفت و گو باشد. دیر شده؛ امّا چیزی کم نشده. اصلِ کار هم گُمانَ م همان است. باید به تو می‌نوشتم که همه ی روز ها و شب ها را یادَ م هست. تیمارِ بی انتها یِ تو را، که مبادا تنهایی عارض شود. مبادا ابر ها یِ غصّه ببارند. مبادا دبّه یِ روغنَ م خالی باشد و مبادا کبد و ریه و جوارحَ م از کار بیفتد. بی خانمانی و سر در گمی و کلافگی و پارک و جلسه، همه را یادَ م هست. مهم تر از این ها، جنون و بی قراریِ بی انتها را هم، یادَ م هست. مثلِ دو نفر ره گذرِ غریبه که یک عصرِ بارانی تو یِ پیاده رو به هم می‌رسند و می‌گویند «پخشِ اسب.». چه دیوانه وار بودیم، هیهات. مثلِ همان باران. کاش نگه داشته بودی میکروفونِ فکستنیِ سر طلایی را.حالا دیگر رفته. امّا یادَ م هست چه قدر شلتاقِ مرا تاب آوردی. منتظر ماندی. چون من بد حال بودم. چرا؟ هر چی. ولی منتظر، ماندی. هر گربه ای که رقصاندم گفتی قبول. از همه بد تر ش همان که گفتی. فکرَ ش را که می‌کنم می‌بینم واقعن آن نفرِ دیگر چه گناهی کرده که باید بیاید میانِ نمایشِ لوتی و عنتریِ تو. ولی آن نفرِ دیگر، منتظر، ماند. چون دوستان منتظر می‌مانند وَ طاقتِ شان به این راحتی طاق نمی‌شود. دوستان از بلند شدنِ دوستانِ شان بلــند می‌شوند. چشمِ شان می‌خندد؛ آن طور که تو بودی. 

دوستی، گاهی جنون آمیز است، گاهی خلسه ناک و، گاهی ساکت و غروب با قطارِ لیوان ها. گاهی از میانَ ش چیز ها یِ این طوری پیدا می‌شود، گاهی هم سرَ ش را تو یِ لاکِ خودَ ش می‌برد. امّا دوستی مثلِ هیچ چیز نیست. دلِ مان تنگ شده برایِ آسایش گاه، بی شک. باید رها شان می‌کردیم بروند جا ها یِ خوب. امّا دوستی، مثلِ کوه سرِ جا ش هست و، مُدام تو یِ دیگَ ش چیز ها یِ نا منتظر می‌جوشد. جنون هست؛ البتّه دل تنگی هم هست. اصلن انگار ما با دلِ تنگ زاده ایم. دلِ مان برایِ هر چیزِ کوچَک، چه قــــدر تنگ است. باید برایِ تو می‌نوشتم قدر دانِ همه یِ دوستی و جنون و دل تنگی، هستم.

آدمی به فرد می‌میرد. تنها به جمع است که زنده است و معنا دارد. و من جمع را، یادَ م هست، قدرَ ش را می‌دانم؛ گیرم سال تا سال دهانَ م به گفتنَ ش باز نشود. این طور انگار آدم رازِ هستی را می‌دانَد. خیالَ ش تخت است انگار. تازه این ها به کنار، کسی چه می‌دانَد؟ دوستی هر روز چیز ها یِ تازه می‌زاید.

 

 

 

این متن قسمتی از یکی از برنامه های رادیو چهرازی هست.کمی دستکاریش کردم و حذف کردم تا دلنشین بشه برا اینجا.

تولد رئوف

درود

تولدت مبارک رئوف🌹🌹🌹❤❤❤

با سه روز تاخیر😅

البته خودت هم احتمالا با چند ماه تاخیر ببینی🤣🤣

 

خمارآلودگان


ای که چون خُم
تا به گردن در میان باده ای

از خمارآلودگان
گاهی به ساغر یاد کن...


صائب تبریزى

نیمه ی آذر

بسیار ملامتم بکردند

کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان

این شرط وفا بود که بی‌دوست

 

سعدیِ جان

پاییز و غمِ بینهایتش

 
پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاقِ جمشید. پاییز یه‌هو می‌آد، توو یه‌روز، مثل بهار و بقیه. صپ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. ما هم مثل عوام‌الناس، مثل سیاوش قمیشی و کریستی برگ عقیده داریم پاییز دل‌گیره. شباش صدای بوف می‌آد. به جمشید می‌گیم: سر معرکه مهمون نمی‌خوای دل‌مون گرفته؟ می‌گه: بابا کجاش دل‌گیره؟ نگا نارنگیا رُ ، نگا نارنجیا رُ ، به‌زبانِ حال با انسان سخن می‌گه. خرمالو رُ ببین. می‌گم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر؛ چه‌جوری بگذرونیم امسالُ ؟ تولد جمشید آبانه. خب معلومه خوشش می‌آد. راه می‌ره می‌گه: دنیا یعنی محاسنِ پاییز. می‌گم: خب مثلا چارتا مثال بزن از این محاسن. می‌گه دلبر لباس قشنگا رُ از توو گنجه درمی‌آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حظ می‌کنه. می‌گم: اولا چش‌تُ درمی‌آرما، دوما این‌که نصفش معایبه، حیف تابستون نبود که همه‌ش لخت؟ یه چای می‌ریزه می‌ذاره جلومون، می‌گه: حالا دلبر هیچی، شبا رُ چی می‌گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه‌ش شبه دیگه. نصف روز غروبه. می‌گم: آقا ما دو سّاعت شب بسّ‌مونه، زیادم هست. می‌خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی می‌ذاریم اون گوشه تاریک‌روشن می‌شینیم ستاره می‌شمریم تا سحر چه زاید باز. می‌گه چایی از دهن افتاد. جمشید اگه پاییز این‌قدی که تو می‌گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دل‌مون خالی می‌شه؟ همه به این زردی و نارنجی نگاه می‌کنن حال‌شون جا می‌آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشون رُ می‌ذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی‌گرده؟ جمشید یه سیبیل نازک داره، سفید شده، خیــــلی ساله این‌جاس، همه‌ی پاییزای آسایشگاه رُ دیده. می‌گه: این درخت بزرگه نا نداره، وگرنه بهت می‌گفتم پادشاه فصل‌ها یعنی چی. می‌گم: جمشید یادته هف‌هش ده سال پیشا، این زن و شوهر اتاق بغلیه رُ ؟ یارو سیبیل از بناگوش دررفته‌ رُ می‌گم، واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب باهم چسبیده بودن، آبان بود یا آذر، ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی درُ با لگد شکست رفت توو، دید دست همُ گرفتن، تیکه و پاره، رفتن که رفتن. پاییز نبود؟ یه قلپ چای می‌خوره، می‌گه: آره یادمه. جمشید اون یارو که ته راهرو می‌شست، سرشُ می‌کرد تووحقوق‌بشر چی؟ همین وختا بود دیگه. بهش می‌گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یه کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی‌زد، هی فقط یواش می‌گفت: همینه آبرو. لاغر بود. اصن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما. یادته در حیاطُ زدن، رفتیم وا کردیم، کسی نبود. گذاشته بودنش پشت در، بی‌حقوق، با چشِ بسته، آبروشم دستش بود. پاییز بود بابا. جمشید پا می‌شه می‌ره کنار پنجره، فک می‌کنه ما حالی‌مون نیست. هرسال همینه کارش. می‌گم: جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رُ می‌بینیم بند دل‌مون پاره می‌شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رُ خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رُ یادته رشید بود؟ دستاشُ تکون می‌داد. با عینک و سر فرفری وسط راهرو می‌گفت: لبت کجاست که خاک چشم به‌راه است. یه‌بارم خیال کردیم داره واسه دلبر می‌خونه، نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود. هرچی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود؟ همین وختا بودا جونِ تو، که دیگه از نونوایی برنگشت، آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبوندن پشت شیشه، که خودسر شده، اشتباه شده باس ببخشین. آدم به‌دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟ جمشید نشسته رو زمین، کنار دیوار، تکیه داده، خیره به روبه‌رو. عین هر سال. می‌شینم کناردستش، پای دیوار، می‌گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رُ . دوتا پر نارنجی می‌ذاریم کف دست‌مون، دراز می‌کنیم جلوش، بیا تو هم بزن. یارو غریبه‌هه می‌گه: چیه؟ با کی کار داری؟ می‌گم: جمشید خودتُ لوس نکن بابا، نارنجی رُ بزن بلند شو بریم توو حیاط. می‌گه: جمشید کیه دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافتُ، خودتم برو پی کارت. اللهم صل علی محمد و آل محمد… نشسته، تکیه به‌دیوار، می‌گم: اگه نیای تنها می‌رمـا. تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هرچی در زدیم وا نکرد. نشست کنار دیوار، خیره موند تا پایــــیز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم: ببخشین چرا اسم جمشید ُ توو این کاغذتون ننوشتین؟ گفت: جمشید کدوم بود؟ گفتیم: همون که تولدش آبانه. حالا هم آبانه دیگه. پس چرا نیست؟ اینم پاییز. جمشید می‌گه: یه چای دیگه بریزم؟ می‌گم: چای نمی‌خوام، بیا بیشین پاییز خیلی یادت ُ می‌کنم. از پنجره اتاق می‌بینم‌اش وسط حیاط، زردا و نارنجیا رُ با پا هم می‌زنه، می‌خنده، می‌خونه: پادشاه فصل‌ها پاییز…

برنمیگردم


برنمی گردم ، نه !
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد . . .

سهراب_سپهری 

ما

ما که از عشق فقط زخم زبان فهمیدیم

نوش جان ، دلبر شیرین سخنی گر دارید

نه

نه کسی 

منتظر است

نه کسی

چشم به راه

نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه.

 

مشیری

دوباره

 


می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست
می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
 
 فروغ

شب خرداد

 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک

از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

صبح خواهد شد

وبه اين كاسه ي آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.

 

مرغ دریا

مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت

گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت...

 

ابتهاج

 

بی خبر

 

ای بی خبر از محنت روز افزونم

دانم که ندانی از جدایی چونم

باز آی که سرگشته تر ازفرهادم

دریاب که دیوانه تراز مجنونم

 

رهی

معیار

درخت سیبی را میشناسم که زمستان عریان است و در سرما محکم می ایستد.در بهار آرام است و مهیا . در تابستان سرحال و سنگین است و رقصان.در پاییز غمگین است و سبک و ساکت.

درخت کاجی را میشناسم همیشه بی حال و سبک است.

 

گم

چه غم انگیز

وقتی نمیدانی گم شده ای

یا گم کرده ای...؟؟؟

معین دهاز

آنچه در غیبتت ای دوست به من میگذرد

نتوانم که حکایت کنم الا به حضور...

 

سعدی

مثل تنهایی خودم

می روم تا درو کنم خود را

از زنانی که خیس پاییزند

از زنانی که وقت بوسیدن

غرق آغوشت اشک میریزند

میروم طرح غصه ای باشم

مثل اندوه خالکوبی هاش

میروم تا که دست بردارم

از جهان مخوف خوبی هاش !

مثل تنهایی ِ خودم ساکت

مثل تنهایی ِ خودم سر سخت

مثل تنهایی ِ خودم وحشی

مثل تنهایی ِخودم بد بخت !

 

علیرضا آذر

ما را به رندی

                    افسانه کردند

پیران جاهل

شیخان گمراه

انگار هممون گاهی یا هر از گاهی هم که باشه یه سر میزنیم اینجا.

تعلق خاطری که از بین نمیره.به هر حال قبل از اینکه این همه دنیای مجازی احاطه کنه زندگیمون رو اینجا ساعت های خوش و دلچسبی رو داشتیم.جمعمون انگشت شمار اما صمیمی بود و خب احتمالا هست. یاد اون شبی افتادم که با مصطفی داشتیم جواب رجز خوانی گروه بندی رنگیمون رو میدادیم. انگار میخواستیم برای دبیر کل سازمان ملل دلیل بیاریم و نامه بنویسیم و احقاق حقمون رو بکنیم. خیلی جدی سعی میکردیم. یادش بخیر.چقدر خاطره مونده توی این وبلاگ از روز های قدیم. اما الان دیگه حوصله ی مرور کردنشون هم نیست. فکر کنم پیر شدیم. احتمالا شدیم...

صبح

من به دستان پر از تاول

این طرف را میکنم خاموش ، وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود

تا سحرگاهان که میداند که بود ِ من شود نابود

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر......

سیلاب روزگار

دنیایی که انسان نا گزیر باشد برای اثبات ناچیز ترین حقوق خویش

تا حد مرگ سرود بخواند ، دنیای زشتی است.

دنیایی وارونه با مفاهیمی وارونه.

شاملو

سیلاب روزگار

منصفانه تر بود که هر کس

تاوان نفهمی خودش را میداد......

فریدون فرخزاد / سیمرغ

زمان


ﺩﺭ ﮔﺬﺭﮔﺎﻩ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﻫﺮ
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ
ﻋﺸﻖ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ
ﺭﻧﮓ ﻫﺎ ﺭﻧﮓ ﺩﮔﺮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺎﺳﺖ...
ﮐﻪ ﭼﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﭼﻪ ﺗﻠﺦ
ﺩﺳﺖ ﻧﺎﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﺠﺎ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ...

_ﻣﻬﺪﻱ ﺍﺧﻮﺍﻥ ﺛﺎﻟﺚ_

افراد ِ بشر


آنچه که انسان درمیان بلایا می آموزد این است که ستودنیهای درون افرادِ بشر، بیشتر از تحقیر کردنی هاست!

_طاعون_
_آلبر کامو_

بخشی از نامه نادر ایراهیمی نویسنده معاصر ایرانی به همسرش

نادر ابراهیمی نویسنده توانای معاصر ایرانی ، با بیانی ساده، عشق را اینگونه تو صیف می کند

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند ...
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
عزیز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

میترسم

می ترسم از خودم ...

از خودی که رامش کرده ام ... آرام شده است ... کمی کم غذا

دیگر به هیچ کس نمی پرد ... هیچ کافه ای را با حقیقت روبه رو نمی کند
...
دیگر سوال هایش را به جان ِ نقاب های کسی نمی اندازد ...

آسه میرود ... آسه می آید

می ترسم از روز انفجار ... روزی که از تمام اعتبارها بگذرم

خودم را جدی بگیرم و جاده را .. آنقدر خیالم از رفتنی بودنم راحت باشد

که به آبروی جا مانده از خودم رحم نکنم ...

میترسم از شب های آرامم ... از لبخندی که تحویل نگرانی های مادر میدهم ..

می ترسم ... از این همه که نیستم ....

از رابین هودی که دیگر به شروود ِ سر کشی هایش سرک نمی کشد

از زورویی که از نقاب خسته است ...

می ترسم از آن روی خودم ... که سگ نیست / اما بالا که بیاید

به هیچ سکوتی قناعت نمی کند

میترسم از کلید خانه ... که پشت در جا بگذارمش

و سر در بیاورم از چادری در پارک زیر برج میلاد ...

به شوق آدم ها خیره شوم که اصلا نگاهشان را از بادبادک ها برنمی دارند

میترسم از چشم های پدر / که اگر گریه اش از سرم کم میشد ،

آزادی را روی باتوم هم حک می کردم

میترسم از تلفن همراهم / که زنگ میخورَد ... که هی خنده پیش فروش کنم ....

که هی به دست بیایم ... که هی مشترک شوم / با اینکه از سلول هایم

انفرادی ترم

که هی در دسترس بمانم / بی آنکه داد بزنم :

من دستم به خود ِ خودم نمی رسد ، از بس که شما اشتیاقی به داشتنش ندارید

....

میترسم از سرم / که بزند ... که بزند بر سرم ....

که " دوستت دارم " هایم را غلاف کنم ....

لال شوم ... شصت های همه دنیا را قرض کنم ...

در کنار جاده ای که دیگر به این حوالی نمی رسد

/ بالا بگیرمشان ... سواری خنده دار ترین ماشینی شوم که آرام می آید ...

تا وقتی نشستم

آنقدر در آهنگ های رمانتیکش غرق باشد که تا میتوانم در خود فرو بروم

میترسم از تمام این روز ها / که شب ها رنگشان میکنم

و جای فردا به / امروزم غالب می کنم

میترسم از همین حرف ها / که از دستم در می روند ...

و جای با خود گفتن / فریادشان بزنم

میترسم از چمدان ها / که دستم برایشان بیشتر از دلم تنگ شده ...

مـــــــــــی ترسم از اینهمه که هستم و به رویم نمی آورم ...

از کرنومتری که تو به رویت نمی آوری / اما در من هی کم می شود

می ترسم از ......................

صدایی که مهیب نیست / اما خوابم را میپراند ...

کسی در من / قلاده وا می کند

دستم را میگیرد / کشان کشان میبرد

و به هیچ آشنایی / جواب پس نمی دهد

مـــــــــــــــــــــــــــــی....تـــــــــــــــــــــــــــــــر ...ســــــــــــــــــــــــــــم

هومن شریفی