سلام

امروز خیر سرم داشتم تجارت میخوندم.یاد این دوشعر افتادم .نوشتم برای شما شاید از سرم پرید

 

همه

لرزش دست و دلم

از ان بود

که عشق

پناهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره ی ابی ات پیدا نیست

وخنکای مرهمی

برشعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق ای عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست

غبار تیره ی تسکینی

برحضور وهن

ودنج رهائی

برگریز حضور

سیاهی بر آرامش ابی

وسبزه ی برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت پیدا نیست