برسرمای درون.
سلام
امروز خیر سرم داشتم تجارت میخوندم.یاد این دوشعر افتادم .نوشتم برای شما شاید از سرم پرید
همه
لرزش دست و دلم
از ان بود
که عشق
پناهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره ی ابی ات پیدا نیست
وخنکای مرهمی
برشعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق ای عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست
غبار تیره ی تسکینی
برحضور وهن
ودنج رهائی
برگریز حضور
سیاهی بر آرامش ابی
وسبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۳/۱۰ ساعت 10:50 توسط ღzahraღ
|