دیر زمان بود می‌خواستم به هزار بهانه برایِ تو بنویسم. کیفیت ها یی هست که من ندارم و دلَ م می‌خواست می‌داشتم؛ امّا راهَ ش انگار، پیدا نمی‌شود. شاید هم راست راستی دلَ م نمی‌خواهد. یکی این که مدام از یادَ م می‌رود یادِ افراد بیاورم چه قدر قدر شناسِ مهربانی شان هستم. بدهکاری ان قدر سنگین شد که نا چار باید بیرون می‌زد. من هم می‌دانی گرفتار می‌شوم اگر بنا به گفت و گو باشد. دیر شده؛ امّا چیزی کم نشده. اصلِ کار هم گُمانَ م همان است. باید به تو می‌نوشتم که همه ی روز ها و شب ها را یادَ م هست. تیمارِ بی انتها یِ تو را، که مبادا تنهایی عارض شود. مبادا ابر ها یِ غصّه ببارند. مبادا دبّه یِ روغنَ م خالی باشد و مبادا کبد و ریه و جوارحَ م از کار بیفتد. بی خانمانی و سر در گمی و کلافگی و پارک و جلسه، همه را یادَ م هست. مهم تر از این ها، جنون و بی قراریِ بی انتها را هم، یادَ م هست. مثلِ دو نفر ره گذرِ غریبه که یک عصرِ بارانی تو یِ پیاده رو به هم می‌رسند و می‌گویند «پخشِ اسب.». چه دیوانه وار بودیم، هیهات. مثلِ همان باران. کاش نگه داشته بودی میکروفونِ فکستنیِ سر طلایی را.حالا دیگر رفته. امّا یادَ م هست چه قدر شلتاقِ مرا تاب آوردی. منتظر ماندی. چون من بد حال بودم. چرا؟ هر چی. ولی منتظر، ماندی. هر گربه ای که رقصاندم گفتی قبول. از همه بد تر ش همان که گفتی. فکرَ ش را که می‌کنم می‌بینم واقعن آن نفرِ دیگر چه گناهی کرده که باید بیاید میانِ نمایشِ لوتی و عنتریِ تو. ولی آن نفرِ دیگر، منتظر، ماند. چون دوستان منتظر می‌مانند وَ طاقتِ شان به این راحتی طاق نمی‌شود. دوستان از بلند شدنِ دوستانِ شان بلــند می‌شوند. چشمِ شان می‌خندد؛ آن طور که تو بودی. 

دوستی، گاهی جنون آمیز است، گاهی خلسه ناک و، گاهی ساکت و غروب با قطارِ لیوان ها. گاهی از میانَ ش چیز ها یِ این طوری پیدا می‌شود، گاهی هم سرَ ش را تو یِ لاکِ خودَ ش می‌برد. امّا دوستی مثلِ هیچ چیز نیست. دلِ مان تنگ شده برایِ آسایش گاه، بی شک. باید رها شان می‌کردیم بروند جا ها یِ خوب. امّا دوستی، مثلِ کوه سرِ جا ش هست و، مُدام تو یِ دیگَ ش چیز ها یِ نا منتظر می‌جوشد. جنون هست؛ البتّه دل تنگی هم هست. اصلن انگار ما با دلِ تنگ زاده ایم. دلِ مان برایِ هر چیزِ کوچَک، چه قــــدر تنگ است. باید برایِ تو می‌نوشتم قدر دانِ همه یِ دوستی و جنون و دل تنگی، هستم.

آدمی به فرد می‌میرد. تنها به جمع است که زنده است و معنا دارد. و من جمع را، یادَ م هست، قدرَ ش را می‌دانم؛ گیرم سال تا سال دهانَ م به گفتنَ ش باز نشود. این طور انگار آدم رازِ هستی را می‌دانَد. خیالَ ش تخت است انگار. تازه این ها به کنار، کسی چه می‌دانَد؟ دوستی هر روز چیز ها یِ تازه می‌زاید.

 

 

 

این متن قسمتی از یکی از برنامه های رادیو چهرازی هست.کمی دستکاریش کردم و حذف کردم تا دلنشین بشه برا اینجا.