منم دیروز کتاب مرگ پیام آور جبران خلیل جبران رو خوندم و این یه قسمت از اون کتابه

ناگهان آموزگاری که نشانه ی خستگیِ زمان و دشواریِ روزگار بر چهره اش نمایان بود گفت:

 

(ای آموزگار انسان ها!دانش آموزان مکتب من، چنان افسرده و پریشانند که امیدی به فردایشان نیست.مرا راهنمایی کن تا ریشه ی نا توانی هایم را از بیخ و بُن بخشکانم.)

 

او از سکو پایین آمد،دستان آموزگار را در دستانش فشرد،بر پیشانی اش بوسه ای زد وگفت:

 

ای چراغ هدایت و ای رسول خدا!باید که آسمان،دستان را از ستارگانِ اقبال پر کند.فکر تو روشنی بخشِ راه انسانها،کردارت غذای آسمانی و ریشه ات پاک ترین هدیه ی الهی است.ناتوانی از حکومت فاسد است،نه از تو.

 

و آموزگار گفت:

(پس،ازنشانه های حکومت فاسد بگو تا بر دیگران نیز آشکار شود آنچه بر سر شان می آید.)

 

و او بازگشت،از سکو بالا رفت و با صدای بلند تر گفت:

 

از بزرگترین نشانه های آن،همان است که بین مردم چنان تفرقه می افکند که حتی در دین نیز،یگانه نیستند.

بزرگان حکومت فاسد،مسرف وستمگرند،پس از ایشان پیروی نکنید.اگر با اینان همدست و دوست باشید، آتش کیفرشان،دامان شما را نیز خواهد گرفت.

نترسید و از حاکمانتان طلب کنید آن چه را ندارید و شما را به فقر می کشاند.

پرندگان را بنگرید!نه می کارند،نه می دروند ونه در انبارها می اندوزند،اما خدا آنها را می پروراند...آیا شما از پرندگان بالاتر نیستید؟