دکتر حسابی
سلام دوستان. همگي خوبين؟
استاد محمودي عزيز ، بابت توصيه به خوندن كتاب استاد عشق يه دنيا ممنون.
بچه ها بياين از حالا به بعد هركس كه يه كتاب خوب خوند و ازش لذت برد اونو به همه معرفي كنه تا مابقي هم لذت ببرن. فك كنم دست كمي از اون موضوع كه خانم سليماني درباره آداب كتاب خوندن و رها كردن كتاب بعد از خوندنش تا يه نفر ديگه بخونه نداشته باشه.
...
دادستان تهران از اين وصيت نامه ي ناعادلانه اگاه شد به سراغ پدرم امد و به او گفت:
شما حتما به وصيت نامه پدرتان اعتراض كنيد تا ما از طريق مراجع قضايي نماينده اي انتخاب كنيم و يك وصيت نامه قانوني تنظيم كنيم و حق شما را بگيريم.
جواب پدرم همه را شگفت زده كرد:
-به هيچ وجه ارزش ندارد! بگذاريد دل انها با اين اسباب بازي ها خوش باشد.
دادستان به پدرم گفت:
شما فرزند پسر و بزرگ تر از همه هستيد. طبق قانون اجازه بدهيد ما ان چه متعلق
به شماست را پس بگيريم و يكي از ده ها و يا صدها ده يا ويلا يا يك باغي را براي
شما بگيريم.
پدرم به دادستان گفتند:
اتفاقا من هميشه به كساني كه ويلايي خانه اي طلا و جواهري باعث خوشحالي انها مي شود حسودي مي كنم.
دادستان با كمال تعجب به پدرم گفته بود:
متوجه نمي شوم لطفا بيش تر توضيح بدهيد.
پدر به او گفته بودند:
خوب بالاخره اين ادم ها با يك تكه اهن مقداري خاك يا مقداري شيشه خوشحال مي شوند و به همين چيزها راضي اند!
دادستان در حالي كه كاملا يكه خورده بود به پدرم مي گويد بله واقعا از معلم عاشقي
مثل شما انتظار پاسخ ديگري را نداشتم!
...
...
وقتي دفاع من تمام شد. اينشتين، رو به من كرد، و گفت: دكتر حسابي، به شما تبريك مي گويم. اين نظريه ي شما زيبا، متقارن و قابل دفاع است.
در اين جا لازم است، اشاره كنم، بعد از اين تاييد اينشتين بود، كه نشان كوماندور دولالوژيون دونور بزرگ ترين نشان علمي كشور فرانسه، به من تعلق گرفت.
خداوند عالم، خيلي رحيم است. بعد از آن همه سختي و مصيبت، حالا اتفاقات خوب و بزرگ، يكي يكي از راه مي رسيدند. فكركردم، كه اگر روزهاي سخت و دردناكي، در زندگي انسان باشد، و در همان حال با اميد تلاشي كند. و علي رغم خستگي و سختي ها، راه خود را ادامه بدهد، خداوند درهاي سعادت و خوشبختي را به روي او مي گشايد.
شايد جالب باشد، اگر به خاطره يي اشاره كنم! اين خاطره مربوط به بازگشت مجدد من، به دانشگاه پرينستون است. در اين دوره اينشتين اجازه داد، در كرسي او مشغول تحقيق بشوم. اين ديگر برايم باوركردني نبود. حتي تصورش را، هم نمي كردم. امكان پژوهش، در كرسي استاد مسلم فيزيك جهان، براي من در آن روزها، بهترين و پيشرفته ترين، مقام علمي جهان بود. اين آرزوي ژرف، با ويژگي هاي علمي و اخلاقي، افتخاري بزرگ بود، كه خداوند نصيبم كرده بود.
هيج ثروت و پست و مقامي نمي توانست، جاي يك لحظه آن را بگيرد.
در همان دوره تحقيقاتم در دانشگاه پرينستون، دركنار بهترين استاد جهان، و در شرايطي كه همه گونه امكانات علمي و پژوهشي فراهم بود، يك روز عصركه از آزمايشگاه به خوابگاه مي رفتم، ناخودآگاه صداي شن ريزه هاي خيابان هاي دانشگاه، كه زير پايم جابه جا مي شد، مرا به دوران كودكي برد. صدايي آشنا، از روزهاي خوش كودكي، و از خانه ي زير بازارچه قوام الدوله، درگوشم مي پيچيد. صداي شن هاي دور باغچه خانه كودكي ام. صداي شن هايي كه در چهار يا پنجاه سالگي، با آن خيلي آشنا بودم. انگار به خود آمدم. با خودم گفتم: آيا اين وظيفه ي من است،كه در خارج بمانم، و دستم را در سفره ي خارجي ها بگذارم؟ به من چه مربوط است،كه در اين دانشگاه آمريكايي بمانم، و دو نفر يا دو ميليون نفر آمريكايي را، با سوادكنم. من بايد به كشور خودم برگردم. دست را در سفره خودمان بگذارم، و جوانان كشورم را دريابم. و با جواناني كه از علم و دانش فرار مي كنند، و درس نمي خوانند، دعوا كنم.
يك لحظه از خودم، خجالت كشيدم. احساس بدي، به من دست داد. خاطرات كوتاه اما شيرين كودكي، در آن خانه با حياط شني، ياد وطن را، در من زنده كرد. همان جا تصميم گرفتم، به ميهنم بازگردم...
...
...
قدم در راه مي گذارم، و پس از سفري چند ساعته به تفرش مي رسم. عصر يك روز سرد و غم انگيز پاييز است. دركنار آرامگاه پروفسور حسابي مي نشينم، و به پشتكار و سخت كوشي اين مرد فرزانه مي انديشم. به صبر و شكيبايي ايشان، در برابر ناملايمات و سختي ها فكر مي كنم، و نگاهم را از سنگ ساده ي آرامگاهشان مي گيرم، و به آسمان بي انتها نگاه مي كنم. آن چه كه خورشيد نيمي از وجودش را، پشت كوه ها، پنهان كرده است. بي درنگ به عقب بر مي گردم. به افق چشم مي دوزم، تا طلوع حسابي هاي ديگري را، نظاره گر باشم ...