خيلي خوش اومدين...خونه خودتونه. بعضي ها انگار رصدخانه هارو خيلي جدي گرفتن كه سري به ماه هم نمي زنن و يه يادگاري هم روي سنگها نمي نويسن!!! بابا بي خيال...

نمي دونم از كجا شروع كنم چون توي اين دو هفته اينقد چيزاي جديد وارد مغزم شده كه فضاي آرماني وبلاگ رو يادم رفته...حالا كه اينترنتم وصل شده اونم درست ميشه. خدارو شكر تا حالا كه اينجا بودم لحظه اي احساس تنهايي نكردم و اين به بركت دوستان خوب بوناتي بوده...مرسي رفقا.

اول يه كم از شرايط كاري بگم كه توي اين دو هفته بازي Spider Solitaire و pinball و Minesweeper رو استاد شدم!!! از بس آهنگ گوش دادم خسته شدم و كارم شده pdf خوندن. توي دفتر كارخونه تنها نشستم پشت سيستم  وكسي هم كاري نداره كه چكار مي كني. البته من كارامو سه سوت انجام ميدم و بعد ميرم سراغ كاراي خودم ... خب ديگه از مزاياي مهندس كامپيوتر بودن يكيش اينه كه توي اكسل همه كارا رو سه سوت انجام ميدي. صبح ها بايد ساعت 5:15 وخيزم و برم معدن.صبحونه و ناهار رو در خدمت معدنيم و عصر ساعت 6 ميام خونه. تمام روز هم چاي روي ميز آماده هست و از وقتي اومدم توي خونه خودم دوبار چاي درست كردم و يه بار يه شام سردستي. خلاصه كه بد نميگذره. اما برام اين چيزايي كه گفتم مهم نيست و اين برام مهمه كه در كنار آدما زندگي كردن رو ياد مي گيرم. قابل توجه آدمايي كه خسته شده بودن و مي خواستن برن كوه يا چميدونم شهر داد بزنن بگم كه بايد بياين اينجا از كارگرها عشق رو ياد بگيرين تا خسته نشين.كارهايي كه اينا انجام ميدن اگه ما مي خواستيم انجام بديم كارمون از داد زدن توي كوه و كوچه حتما مي گذشت.به هر خوشحالم كه تجربياتي بدست ميارم كه قطعا بدرد آينده خواهد خورد و مي تونه منو براي آينده بيشتر و بهتر بسازه.

جاي همگي خالي ما هفته قبل پنجشنبه و جمعه رو رفتيم اقليد...جريان سفر از اينجا شروع شد كه منو مصطفي و محمد امين شب چهارشنبه كه توي پارك بونات مراسم جشن بود باهم بوديم و ساعت 10 شب بود كه محمد امين پيشنهاد داد فردا با هم بريم بيرون... اولش قرار شد بريم كوه بالاي محمد حنفيه ولي ناگهان به ذهنمون خطور كرد كه اقليد هواش سرد هم كه باشه بازم تحمل كنيم و بريم...خلاصه به امين زنگيديم و گفت هواش خوبه و از سرماش خبري نيست و فرداش راهي اقليد شديم...حالا كار نداريم بعضي ها نامزدشون بهشون مجوز خروج نداد و نتونستن طفلي ها بيان. آخ كه اين زن نداشتن چه نعمتيه كه هر وقت تصميم بگيري جايي بري همون موقع حركت مي كني...فقط كافيه نيت كني ، خودش جور ميشه... اما اونايي كه نامزد يا زن دارن بايد اول بايد وضو بگيرن بعد نيت كنن بعد نيتشون صاف باشه و بعد به درگاه خدا دعا كنن تا نيتشون پذيرفته بشه و بعد از خدا بخوان تا به زنشون الهام بشه كه مشكلي نيست تا زنشون باهاشون موافقت كنه و خلاصه در صورت موافقت پس از كلي خفت با يه پيش زمينه خوب!!!!! شروع به سفر مي كنن!!! حالا اين تازه حالت آرمانيش بود. در ضمن اين بيچاره ها اگر گوشيشون شارژش تموم بشه مرگشون حتميه! نه به خاطر اينكه شارژ ندارن بلكه به خاطر اينكه زنشون بهشون سوءظن پيدا مي كنه و ادامه ماجرا...   حالا خانم راضي بيا بگو پستهام سرد شده!!!!خوبه يا داغترش كنم؟؟؟؟؟

مي دونم چرا اون پستم سرد شده بود...چون دشمنيمو تموم كردم پستم سرد شد!!! حالا اگه بخواين بازم گرمتر بشه مي تونم يه تك كه وسط كوچتون بود اون رو هم بگم سربازا بزنن تا حرارتش پستمو گرمتر كنه!!!!!!!!! چي ميگين؟؟؟؟ نظرتون چيه؟؟؟؟؟ بابا بي خيال شوخي كردم. من كه گفتم دشمنيمو تموم كردم.

ورود ميلاد رو هم به جيبهمون تبريك ميگم. ميلاد جون شما كه نيازي نبود بگين توي كدوم جيبهه هستين چون من با شناختي كه از شما دارم و با توجه به اينكه دانش آموز دبيرستان نمونه بودي و شاگرد سعيد يعقوبي بودي و مديرت عباس بوده معلوم بود كه هم تيمي ميشيم. خوش اومدي... قرمزا ريز مي بينمتون. كوچولوهاي ناز نازي كي ميرين بازي؟؟؟؟هه هه هه هه هه هه. حالا جالب اينجاست كه شاه قرمزا توي اين دو روز از ما استقبال خوب و گرمي كرد...مرسي امين جون...اما هدف از استقبال اين شاه اين بود كه ما اونو توي جبهمون بپذيريم ولي اعضاي جبهه صلاحيت ايشون رو براي حضور توي جبهمون  رد كردن.خانمها سليماني و راضي ببخشيد كه موضوع رو به گوش شما هم جبهه اي ها نرسونديم آخه خيلي پيش پا افتاده بود و ميلاد هم كه اون موقع هنوز عضو نشده بود و يا ما اطلاع نداشتيم.به هر حال كسي كه سابقه و پرونشدش قرمز باشه فك كنم حضورش توي جبهه ما منتفي هست و يا حداقل بايد كار خيلي خارق العاده اي انجام بده تا پذيرفته بشه.

راستي اين سفيدهاي پر قو هم انگار بيش از حد وضعيتشون سفيد شده و هيچ خبري ازشون نيست.سفيدهاي كوچولو كجايين؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يه دوتا خاطره هم از سفرمون بگم.                                                                                                           صبح پنجشنبه قبل از روستاي قشلاق از توابع خرمي يه جايي بود كه پر از درخت بيد بود و براي صرف صبحانه اونجا وايساديم.يه پيرمرد هم با گوسفنداش اومد اونجا و باهاش هم صحبت شديم.ما كه از اصفهان اومده بوديم و دنبال گنج و زير خاكي بوديم ولي لهجه دوستان بوناتي بود و خريدار يه كهره چاق هم بودن.خلاصه اصفهانيها هرچي مي تونستن بافتن و من خيلي خندم گرفته بود. پيرمرده مي گفت  اين چشه؟؟ خيلي مي خنده!!! خلاصه كه بعد از بافتنهاي دوستان اصفهاني و گرفتن مشخصات پسر پيرمرد به عنوان بلد چي كه ساكن آب چشمه بود نوبت به پيرمرد رسيد...ايشون فرمودن كه قبل از اينكه تخت جمشيد بشه پايتخت هخامنشيها قشلاق پايتختشون بوده!!!!!!!! خانم سليماني درسته؟؟؟؟پدر بزرگت توي خاطرات  ويادداشت هاش چيزي از قشلاق نگفته؟؟؟؟ بگذريم از تعريف شكاركردن پيرمرد با استاد شجريان كه به گفته پيرمرد ايشون يه دو ماهي توي كوههاي قشلاق بلدچي استاد بوده و استاد مي خونده و سه تا سه تا شكار ميزده!!!! خلاصه كه پيرمرد روي اصفهانيها رو سفيد كرد.

صبح جمعه هم داشتيم مي رفتيم تنگ براق كه رسيديم به يه دوست عزيز لر و ازش آدرس تنگ براق رو پرسيديم. ايشون فرمودن كه 4 دقيقه ديگه همين جاده رو برين مي رسين!!! ما گفتيم چند كيلومتره؟؟؟ و ايشون فرمودن يه مشتي ديگه!!!!! گفتيم اگه تند يا كند هم بريم بازم همون چهار دقيقه ميشه؟؟؟ ايشون فرمودن آره !!!!!  و ما به اين نتيجه رسيديم كه واحد مسافت اونا دقيقه هست نه كيلومتر.

آهان يادم رفت بگم كه ما تمام موقعيت هاي استراتژيك اقليد رو شناسايي كرديم و نقششون رو هم كشيديم تا در صورت انجام كوچكترين حركت اشتباه از سوي شاه قرمزا بهشون حمله كنيم. اما قبلش يه بار ديگه از رفيق خوبم امين عزيز و عسلم بابت مهمون نوازيش تشكر مي كنم. خلاصه كه به ما خيلي خوش گذشت...

امين جون برات دوران آششششششششششخوري خوبي رو آرزو مي كنم. ناراحت نباش منم دو سال پيش همين موقع ها بود كه اعزام شدم گيلانغرب و آموزشيمو اونجا گذراندم و سربازيم رو هم كه همتون مي دونين مرز سراوان توي سيستان بودم!!!!!!!!!! خلاصه كه اين يقلبي هم عالمي داره و مي گذره...ناراحت نباش. مصطفي رو هم كه تا پس فردا آمادش مي كنيم و مي فرستيمش جهرم تا شبا توي مهتاب بره زير سايه ديوار تا خنك بشه!!!!!!

خب ديگه خيلي خيلي حرف زدم ...آره مگه نشنيدين كه ميگه:

 آگاه باش و كياس در راه اين دو دنيا

                                             گاهي عطش بگير و گاهي برو به دريا

 

 به شما كه تا اينجا خوندين يه خسته نباشيد اساسي عرض مي كنم. البته من هنوز وقت براي نوشتن دارم ولي خب بعدا خدمتتون ميرسم.

فعلا بدرود.