منم اومدم.....
اول از همه ببخشید...هیچ حرفی برای نیومدنم ندارم....بازم ببخشید.
آخیش چقد دلم برا کامپیوتر و کیبوردم تنگ شده بود...الآن دارم واقعا لذت می برم از فک زدن... تو این یه هفته دلم برا دوتا چی خیلی تنگ شد که یکیش کامپیوترم بود و یکی دیگش مزرعه..یکیشو با خودم می برم بونات ولی یکی دیگشو...
راستش بچه ها من امشب ساعت 22 از بونات حرکت کردم و ساعت 12 و اندی رسیدم خونه و اصلا نمی دونم که توی وب چه خبره، اما وب برام اونقدرعزیز بوده که بعد از کارکردن از ساعت 8 تا 5 عصر و بعد از دو سه ساعت دنبال خونه گشتن به همراه رفیق شفیقم امین اومدم اینجا و دارم لذت می برم. الآن هم دارم فک می زنم و هم یه کم دارم به فک زدنهای فردوسی پور و کاشانی و دایی گوش میدم ..
در مورد کار هم بگم که من با تجربه یه هفته کار الآن میگم که بچه ها کار خوبه(نه بابا) ولی حرص کار نخورین خودش پیدا میشه...البته ساعت کاری من یه کم زیاده ولی تجربه نشون داده که منوعلی دایی مرد روزهای سختیم( آقا شرمنده یه دوتا پپسی برا منو علی بیار)...راستی تیم من هم قهرمان شد و ممنون از سیل پیامک ها و تبریکاتتون!!!!!
خب حالا که ما خیلی تو باغ نیستیم به همون چند تا پست اول و ادامه ی بحث های قبلیم بسنده می کنم. در مورد بحث دوستی من خیلی حرف دارم اما خوبه که همه یه طرفه به قاضی نریم... من نظر شخصیمو گفتم اما دلایلشو نمی تونم اینجا مطرح کنم که چرا با این دید به قضیه نگاه کردم و به هیچ وجه منکر این که همه ی ما نیاز به یکی که احساسمون رو بفهمه و خلاءهای عاطفی و معنوی و... رو پر کنه نمیشم اما حرفمو با یه تیکه از آهنگ سیاوش میزنم و اونم میگه: من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم که این کافی نبود که منو مجنون کردی...
من نمیگم یه همچین حسی نداریم اما صحبت روی فرهاد و مجنونه.... یا اینکه فروغ توی یه شعر میگه:
آری
آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه ناپیداست
من دگر به پایان نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
اما من میگم باید فکر پایان راه باشیم نه زیبایی دوست داشتنی که پایانی مبهم و ناپیدا داره...
فعلا دیگه بحث دوستی رو نمیکنم اما یه احوالی هم بپرسم از دوست خوب همگروهی و سیاست مدارم...خوبین مهندس؟؟؟؟ امشب که میومدم از تو شهرتون که رد شدم موقعیت های استراتژیک رو شناسایی کردم که اگر اگر اگر اگر خدای ناکرده پیمان عزیز دوستیمون شکست بدونم به کجا باید حمله بشه!!!! اول اون تابلو مربوط به اگزوز سر کوچتون رو میزنیم تا اگزوز فروشی نداشته باشین و سربازاتون برن دتبال اگزوز و توی سپاهتون رخنه ایجاد بشه و بعدش هم اون پراید درب و داغون جلوی صافکاری رو میزنم تا وحشت نیروهاتون رو بگیره...موقعیت های مهم دیگه رو فعلا لو نمیدم...
خانم برزگر اصلا خنده نداره شاید با سپاه همگروهی خوبم متحد شدیم و اون دفتر خدمات ارتباطی سر کوچتون رو با خاک یکسان کردیم...راستی من نبودم شنیدم قرمزا خیلی دور برداشتن، بزارین برم مستقر بشم یه حالی از قرمزهای سلطنتی بگیرم که مرغان آسمون به حالشون گریه کنن...انگار شاهشون هم اومده...ایول کوچولوها!!! دکی ما با حاجی مذاکره کنیم!!!!!
بچه ها من دیگه خوابم میاد و فردا عصر دوباره باید برم بونات...
با آرزوی موفقیت برای همگی...