همزاد
 

مرا از قصه ها بردي من آن خواب فراموشم

زهر افسانه دل كندم  دگر خاموش خاموشم

 

مرا همزاد مي خواني ، به حرف تازه مي ماني

مرا از سايه مي گيري به شهر نوري ميراني

 

به دنبال غم عشقي بيا غم را تماشا كن

 گرم افسانه مي بيني  مرا از ريشه حاشا كن

 

مرا در سايه ها گم كن  درون لحظه پيدا كن

حرير نازك دل را به حكم تازه شيدا كن

 

مرا هم قصه كن با خود در اين زندان تنهايي

 نيازت در تنم جاريست تو اي سحر شكيبايي

 

مهيا كن شب شعري به تعبير غزلخواني

 به تفسير زبان نت ، به يك لبخند پنهاني

 

بزن زخمه به پندارم خيال عاشقي دارم

مرا ناديده وامگذار كه از ترديد بيزارم

 

 

مرا از قصه ها بردي من آن خواب فراموشم
به تفسير نگاه تو عجب بيهوده مي كوشم...

«ترانه مكرم»