سلام –کمی ایستاده در چند قدمی انگار همین دیروز بود وکمی کنار امروز واین خط به خط ها که دارند مرا به سرعت هر چه بادا باد روایت می کند.

این روز ها با خودم که فکر می کنم می بینم زندگی ام در یک بی ارادگی خاص دست وپا می زند. نه اینکه من کرخت و سست باشم.نه...نه... منظورم دست های تیره و نامرئی سایه ای است که دارد گلویم را می فشارد وچشم هایم را پُر از ابر می کند.سایه ای که فقط هم دهن جبر می شود و حرفهای هیچ بشری را گوش نمی دهد.دست هایی که تجزیه می کند و...

دایره زندگی ام را که می چرخانم می بینم از این دست ها خیلی خیلی سیلی خورده ام سیلی هایی که اگر به کوه می خورد هزار دره در خودش فرو می ریخت و می پاشید. اما همیشه سعی کرده ام در این سیلی ها که از هر طرف می وزند، جا خالی بدهم تا کبودیهای صورتم بیشتر از این نشود. اینها را دارم می نویسم تا خیلی راحت حرفم را روی پوست ِ این سطرهایِ لال جاری کنم.حرفهایی که مخاطبش را گُم کرده است و شاید روزی در جایی دور آن را پیدا کند و آنقدر او را ببوسد که باز سیبِ اتفاق بیفتد و شاخه هایِ درختِ فکر از برگ های دوستت دارم پُر شود.

خوب بگذریم ...

حال و احوال؟ همگی خوبن؟

دلم برای همتون یه ذره شده بود

امیدوارم که بخاطر غیبت هام منو ببخشید بخدا یه مدته خیلی مشغولم وهر روزم دانشگاه کلاس دارم وگرنه ماهرجا باشیم خاک پای دوستانیم

 اول از همه به آقای عابدینی تسلیت میگم و امیدوارم که از این به بعد روزهاشون پر ازشادی باشه

و اما خانم برزگرعزیز، منکه نمیشناسمتون و مثل زهرا جون(اه ببخشید منظورم زهرا جون  گل گلاب، بزرگوار،خانم،عزیز،گرانقدر،عسل و...بود) حتی یه بار هم افتخار آشنای با شما رو نداشتم،اما به هر حال خوشحالم میشم که منو جز دوستاتون بدونید فقط یه نکته من مهره مارمولکم ندارم چه برسه به مار

در آخر از همه دوستان بخاطر اینکه به یادم بودن ومنو فراموش نکردن خیلی ممنونم

آقای ابراهیم پور فکر کنم دیگه باید صندلی داغ رو زیرش رو روشن کنی تا خانم برزگر و آقا احسان روش بشینند