سلام بر تو که باران به شرجی کلماتت،

سلام می گوید

سلام . . .

سلام بر تو که شب،

قلب انتظارش را به سمت صبح نگاهت ،

نگاه می دارد

سلام بر تو که خورشید به گیسوان بلندت ،

دخیل می بندد ،

سلام . . .

خانم راضی منکه شخصا از احوالات دوستان آگاهم . همون روزایی هم که نمایم وب و امین و حاجی میگن از امین خبری نیست ازشون بپرسین روزی چنددفه بهشون میس میزنم . شخصا هروقت بیکاربشم با یه میس یاد دوستان میکنم هرچند خیلیهاشون جواب نمیدن .

حاجی جونم کمتر سر به سر سارا بذار . بعدم دیدی محکومت کرد ؟؟ خوشم اومد .راستی شغل جدید مبارک ! این بود عاقبت مشهور شدنت ؟ خونه تکونی ؟؟؟ بهتم میاد .

سارا آفرین . حق که دادنی نیست ، گرفتنی هست .

محمد عزیز ،حرف تو متین اما بنظر من عشقی که با بدست آوردن معشوق از بین بره که عشق نیست ، هوسه . هوس و حس مالکیت که آدمی دنبالشه چیزیو مال خودش کنه . تقریبا شبیه پیدا کردن دوست دختر ( ببخشید رک گفتم ) . از اکثر پسرایی که بپرسی واس چی دوست گرفتی ، نمیگه عاشقش شدم و . . . .میگه چشم دید ، دلم خواست ، خواستم به خودم اطمینان بدم که میتونم ، رفتم تو نخش ، تورش کردم ، دلم آروم گرفت که تونستم ، یواش یواش ، دوستی تمام .

در مورد خاطرات کودکی :

من از کودکی شماها خبر ندارم اما خودم به جرات میگم بهترین کودکی رو تجربه کردم .

نمیدونم منم مثل بقیه باید تییر وار بگم ؟؟؟ گه آره که منم کپی اونا فقط یه تعداد بیشتر .

من از وقتی یادم میاد تا آخر ابتدایی با 4 -5 تا از دوستام یه اکیپ بودیم که روز و شب باهم بودیم و کاری نبود که نکردیم . میگم روز و شب قلو نمیکنم ، آخه تا آخر شب پیش هم بودیم و مادرم اینا به زور می آوردنم خونه .

اما به صورت خیلی عجیب در اوایل دوران راهنمایی من به تنهایی علاقمند شدم . از اون موقع خیلی اهل بیرون رفتن نیستم .بارها گفتم شیطنت الان منو دیدین ؟ یک دهم اون موقع هم نیست . حالا فک کنید اون موقع چی بودم .

خداروشکر اومدم دانشگاه با دوستای خوبی همراه بودم که بودن با اونا برام لذت بخش بود و . . . .الانم هر وقت اقلید هستم برنامم اینه ، روزا که از صبح میرم کارگاه ، ساعت 2 -3 که میام میخوابم تا 5 بعدم میشینم پای کامپیوتر و کتاب و . . . .بیرون رفتنم شده صفر .

نمیگم اینجا دوستی ندارما !!!دارم ، اما کارایی که من دوست دارم انجام بدم و با اون طریق خوش باشم رو اینجا توی شهر خودمون نمیشه انجام داد .

بچه هایی هم اتاقی و رفیقان فابریک فهمیدن چی میگم .

بگذریم قرار بود خاطره بگم .

بذارین یکی از شیطنتهای بچه گیمو بگم .

یه دوست داشتم اسمش محمد ( فوق دیپلم برق )بود . تیم میشدیم برای دزد و پلیس من و اون همیشه پلیس میشدیم و همراه .

من و اون پلیس ، چندتایی دزد و ما قرار بود اونا رو که پخش شده بودن توی کوچه و قلعه ( خونه های قدیمی و متروکه نزدیکمون ) رو پیدا کنیم .

یه وقت یکی از این دزدارو گرفتیم ( سجاد : مهندسی نفت ) . با طناب بستیمش به سقف یکی از این خونه متروکه ها و رفتیم . دوساعتی از غروب آفتاب گذشته بود که مادر سجاد اومد دنبالش. بعد تازه من و محمد یادمون افتاد که اونو یه جا بستیم .حدود 4 -5 ساعت بیچاره به سقف آویزون بود و ما یادمون رفته بود بعد بازی بریم آزادش کنیم . حالا هم که رومون نمیشد بگیم ( اگه میگفتیم که واویلا بود ) . یواشکی رفتیم و به داداش محمد ، علی ( فوق دیپلم برق ) گفتیم و اونم رفت گذاشت کف دست بقیه . اوناهم رفتن سجاد رو آوردن .بیچاره بسکی گریه کرده بود صداش در نمیومد . بعدم به مدت چند روز مارو تنبیه کردن و تنبیه این بود که سجاد از بازی با ما منع شده بود .( چه تنبیه سختی ! ما اذیت کردیم اون بیچاره چوبشو خورد و محروم شد از بیرون اومدن ) .

الان که اینو تعریف کردم یه خاطره دیگه یادم اومد که ازین باحال تر. یه روز . . .

نه دیگه اونو نمیگم اول ببینم مشتری این خاطره چقدره تا اون.

راستی پست قبلیم رو هم ویرایش کردم و یه شعر زیبا گذاشتم .