سلام

بچه ها خوبین؟؟؟

کنکوری ها که دیگه امروز روز آخرشونه.امیدوارم راضی باشند.

شاید حالا خانم های هم ورودی شماهم پیدا شدند.

یه داستان جالب دیشب خوندم.خواستم شماها هم بخونید.اما ممکنه شما به اندازه من خوشتون نیاد.

واما آقای مرتضوی دوباره رسیدن به خیر.درمورد سوالتون هم هیچ.هیچ.

آقای عابدینی هر تاسفی رو نباید عنوان کرد بیان تمامی تاسفات مال وقتیه که در مورد اون تمام بحث ها و نظرات رو بشنویم که در اینجا باید گفت:(بگذاریم تا همه ببینند). درمورد نوشته ی شما پیشنهاد میکنم یا تمام نظرات رو حذف کنیدیا نظرات آقا میلاد رو هم فعال کنید.شما که دیکتاتور نیستید!!!!هستید؟؟؟؟پس لطفا هرچه زودتر.

آخه همه که با شما موافق نیستن!؟؟دوست دارم اینو یادتون ویادمون باشه که ما با بقیه فرق میکنیم.قرار نیست مثل دیگران فقط حرفای خودمون رو بشنویم.پس هر چه زودتر اقدام کنید.راستی تست خودشناسیتون خیلی جالب بودااااااااااا.

خانم اسدی عزیز مطلبت جالب بود گلم.اما من یک دفه خوندم نه مثل نجمه جون 2دفعه.معلوم نیست تو چه هپروتی بوده که دفعه دوم هم تا آخر خونده.بنده خدا..

اینم داستان

زرافه .صبح که از خواب بیدار شد.دید نه خودش هست نه پاهای درازش.نه گردن و شکمش و نه چشم های درشتش.ترسید.گلویش اندازه ی یک فندق بغض کرد .دوید بیرون .بدو بدو دنبال خودش گشت. رسید به آهو وپرسید:تو منو ندیدی؟؟

آهو گفت نه ندیدم.چی شده؟گم شدی؟

زرافه سرش را تکان داد و گفت.((اوهوم.فکر کنم گم شدم.آره .آره.گم شدم.خیلی هم گم شدم))

وگلویش به اندازه یک گردو بغض کرد.

آهو گفت:نترس پیدا میشی.اگه یواش یواش بگردی.خوب بگردی حتما حتما پیدا میشی.

زرافه یواش یواش گشت.پیدا نشد.رسید به گوزن و پرسید:((تو نمی دونی من کجام))

گوزن حوصله نداشت.گفت:نه. من ازکجا باید بدونم؟برو دنبال کارت.برو که حوصله ندارم.

زرافه بی آنکه چیزی بپرسه رفت دنبال کارش.

رسید به آقا شیره و پرسید :((تو منو ندیدی؟))

شیر خندید.

زرافه پرسید:چرا میخندی؟؟مگه خنده داره؟خوبه تو هم گم بشی من بهت بخندم؟؟؟

شیر گفت:آخه خیلی حواست پرته.مگه یادت نیست من دیروز تو رو خوردم. الآنم تو.تو شکم منی.

زرافه پرسید:خوردی؟؟تو منو خوردی؟آخه برا چی منو خوردی؟مگه نمی دونی که من دوست ندارم حالا حالاها خورده بشم؟ها؟مگه نمیدونی؟؟

وگلوش به اندازه یک سیب بغض کرد.

شیر گفت:((خب به من چه!! میخواستی حواست رو جمع کنی.می خواستی مواظب خودت باشی.میخواستی بازیگوشی نکنی تا خورده نشی))

بغض زرافه که اندازه سیب شده بود از تو گلویش پرید بیرون.

زرافه گریه کرد وگفت:آخه مگه تو نمیدونی که من یه زرافه ی کوچولویم؟مگه نمیدونی که من خیلی چیزا رو بلد نیستم؟ مگه نمیدونی زرافه های کوچولو باید بازی کنن؟؟بازیگوشی کنن؟؟مگه خودت کوچولو بودی بازیگوشی نمیکردی؟؟

شیر گفت:((خب...چیزه...یعنی.خب آره...میدونی خب..یعنی..))

زرافه گفت:حالا زود باش.زود باش به جای حرف زدن دهنتو باز کن.بذار من بیام بیرون.دیگه منو هم نخور.آخه این که درست نیست هرکی کوچولو بود و خیلی چیزها رو نمیدونست و یاد نگرفته بود تو بگیری و بخوریش..))

شیر گفت:خب بابا باشه.بفرما اینم از دهنم.

و دهانش را باز کرد.زرافه بیرون آمد ورفت.نه.اول رفت توی چشمه خودش را شست بعد رفت خانه اش.

بچه ها ببخشیدبا اینکه بهتر بود این کارو میکردم اما مطلب رو نگذاشتم ادامه.....

برای همه آرزوی کافی میکنم.آقای عابدینی این دفعه دیگه کافی نیاز بود.