امروز خیلی حرفی واسه گفتن ندارم چون حرفام رو توی پست جوابیه شکوایه زدم

دوستان اگر برای این پست ( آخرین شب )

 تعداد نظرات بیش از ۱۰ برسه من یه شعر زیبا دارم که میذارم وبلاگ .

پس دوست دارین شعر رو بذارم نظر یادتون نره

راستی شعرای بچه ها رو گذاشتم وبلاگم .

البته دوتا شو ( عر محمد مرتضوی و وروجک )

 

آخرین شب وقت رفتن بود و من

همچنان در آرزوی ماندنش

او ولی بار سفر را بسته بود

من به امید پشیمان کردنش

ناله ها رنگ جدایی را گرفت

اشک من بر گونه سردم چکید

بی مهابا در میان هق هقم

دست خود بر موج موهایم کشید

پشت هم رگباری از تردید بود

جمله هرگز فراموشم مکن

شعله عشقی میان ما نوشت

با جدایی سرد و خاموشم مکن

دیدم اینجا در سکوت سینه اش

هدیه رفتن برایم مرگ بود

واپسین احساس عاشق بودنش

ریزش تنهایی یک برگ بود