با سلام به همه ی دوستان

چند روز پیش توی کافی شاپ دانشگاه اهالی وبلاگ جمع شدند و با استاد محمودی چای زدیم و گرم گرفتیم .

گفتیم حالا که جمعمون جمعه بیایم و استاد محمودی عزیز ( که در ارتباط دوستانه  با بچه ها نادر و یکتا هستند ) رو سوال پیچ کنیم و ازشون حرف بکشیم ( به عنوان یک دوست ، به عنوان کسی که تجربشون از ما بیشتره )

استاد گفتن :
با توجه به اینکه این روزا از لحاظ روحی در وضعیت مناسبی نیستم پس صندلی آنچنان داغ نیست....

- خدا بد نده استاد ،مشکلات روحی چیه؟ استاد وجود شما واسه بچه ها روحیست پس خواهشا اونی باشین که همه استاد محمودی رو با اون میشناسن . یه استاد که عشقه ، ته روحیه ، ته شادی ، ته . . .

استاد : خوب بفرمایید من آماده ام

سوالات شروع شد :

اول از همه یه دوست ناشناس رو به استاد کرد و گفت :
. دلتنگی ؟ ( دوست )

من دایما دلتنگم . . . ودر حال بغض

دوست به بچه ها اشاره کرد و گفت :

. دلتون برای ما تنگ شده یا نه؟ اگه آره پس چرا حداقل به وبلاگ سرنمیزنید؟ ( دوست )

استاد با صدایی آرام جواب دادن :
به وبلاگ سر نزدم چون حس کردم حال و هواش عوض شده

.اولین روز پیام نورصفاشهر؟ ( دوست )
اولین روز صفاشهر روز ی با کمی استرس بود

.آخرین روز؟ ( دوست )

استاد با حسرت و کمی غم گفتند:

آخرین روز دلتنگ بودم خیلی

-نظرتون درمورد ارتباط ذهن ها (دوست )
ارتباط ذهنها رو قبول دارم

دوست نذاشت جمله ی استاد تموم شه سریع گفت :

. نظرتون در مورد بچه های صفاشهر چیه ؟ (دوست)
بچه های صفاشهر بهترین دانشجوهام بودن

بچه ها رو بگو چه ذوقی کردند و کلی حض بردن .

حاجی که بیشتر از همه به وجد اومده بود پرسید:

-وقتی دانشگاه صفاشهر و بچه هاشو دیدین چه حسی بهتون دست داد؟ ( مجتبی )
دانشگاه رو که دیدم حس بدی داشتم همینطور بجه ها رو

من یواشکی توی گوش رئوف گفتم : ببین ما چقدر ترسناکیم

رئوف : بخاطر ما نبوده که ، استاد دانشگاه رو دیده اینو گفته

منم داشتم میگفتم که : پس خدا بداد ما برسه 4-5 سال مهمون اینجایم  که یهو یه ضربه به پهلوم حس کردم . بله مهدی امیر پور بود که داشت میگفت : هیس ، استاد داره حرف میزنه ها

نگاه کردم دیدم حاجی داره میپرسه :

-اولین کلاسی که برداشتین با ما بود (طراحی پیاده سازی یادتونه؟؟) ما که حال کردیم از درس دادنتون شما چه حسی نسبت به درس خوندن ما داشتین؟ ( مجتبی  )
منم از درس دادن خودم حال میکنم ولی سعی میکنم دانشجوهام بیشترین حال رو از کلاسای من ببرن

- آیا تا به حال در درسی مردود شدید؟کمترین نمرتون؟ ( مجتبی )
نه در درسی مردود نشدم و کمترین نمرم    10

  -وقتی پیامک های ما به عنوان یک دوست به شما می رسید چه حسی داشتید؟قشنگترین پیامکی که اومد چی بود ؟( مجتبی )

وقتی پیامک بچه ها بهم میرسه بینهایت خوشحال میشم
قشنگترین پیامک برای امین عابدینی بود . . .

 اشاره بمن کردن و گفتن : لطفا دوباره بفرست

منم که ته خوشحال  : بروی چشم استاد

ممنون عزیزم مرسی . . .

هنوز غرق در حال بودم که استاد منو تحویل گرفته که دیدم نجفی از بقیه سبقت گرفت :

.عشق؟ ( نجفی )
عشق خوبه بینهایت خوبه ولی دوست ندارم در موردش صحبت کنم

-سکوت(تنهایی) یا شلوغی؟ ( محمد امین برزگر)
کلا خودم هم نمیدونم از تنهایی خوشم میاد یا شلوغی همه جوره راحتم

.سخت ترین تصمیم زندگی؟ ( محمد مرتضوی )
سخت ترین تصمیم زندگی انتخاب اینکه چه جوری زندگی کنی

.خودتون رو آدم موفقی میدونید؟ ( محمد مرتضوی )
اصلا آدم موفقی نیستم در هیچ زمینه ای بدون تعارف مدام در حال حسرتم

- استاد آرزوتون زمانیکه بچه بودین چی بود ؟ ( امین عابدینی )
آرزوم در کودکی این بود که خوش تیپ باشم و پولدار و دانشمند

- فکر میکردین اینی بشین که الان هستین ؟ اگه الان برگردین 20 سال قبل بازم همین راه رو انتخاب میکردین؟  ( امین عابدینی )
الان همونیم که فکر میکردم ولی ناراضیم و معلوم میشه فکرای قبلا من درست نبوده

- یه اشتباه بزرگ که در زندگیتون داشتین ؟ ( امین عابدینی )
دوست ندارم بزرگترین اشتباه زندگیم رو کسی بدونه همین که خودم دارم از انجامش زجر میکشم بسه

- بهترین صفت آدم از نظر شما ؟ ( امین عابدینی )

استاد همینطور که لیوان چای رو از لبشون جدا میکردند به بچه ها خیره شدند و گفتند :
بهترین صفت آدمی نفهمیدن ..ندانستن.. و فراموشی

و راه افتادن تا برن سر کلاس .

من هنوز دارم به جمله آخر استاد فکر میکنم . منظور استاد چی بود ؟؟؟ نفهمیدن . . . ندانستن . . . فراموشی