دوستیم دیگر،نه؟
می بینی! چقدر کلمه بی چیز و ناتوان است؟ و چقدر ما ناتوانیم که
جز همین کلمه هیچ نداریم؟ اما شاید اگر بگویم که چه چیز را نمی گویم، یا اگر بگویم
که مقصودم کدام نیست، تواناتر باشم از آن که بگویم از " عشق" منظورم
کدام است. گفته است یار، همان که می شناسی اش و می شناسم اش و خواندم و خواندیش که
« دوست داشتن از عشق برتر است». برتر است؟ نمی دانم. دیگر است. هست. دیگر است.
چیزی دیگر است دوست داشتن. دوست داشتن دلیل دارد، معنی دارد. می شود توصیفش کرد.
ماهی نیست که از دستت بلغزد و در موجاموج رود و در شکستن نور در آب از چشمت برود
همان که تمام چشمت را پر کرده. دوست داشتن را می شناسم، می فهمم. دوست داشته ام.
سالها دوست داشته ام. کسان بسیاری را دوست داشته ام و هنوز دوست شان می دارم. می
دانم چرا دوست شان می دارم و وقتی دوست داشتن تمام می شود می فهمم تمام شده است.
دوست داشتن چیزی دیگر است.
دوست داشتن حسی است آگاهانه و مهرآمیز، می شود میان
دو مرد باشد یا میان دو زن، میان فرزند و والدین حتما هست، مگر آنکه به شکلی
بیرحمانه به نفرت بدل شود، ممکن است حتی میان مریدی و مرادی هم باشد، لازم نیست
حتما دو تنی که همدیگر را دوست دارند به وصال هم برسند، اصولا وصل شدن و یکی شدن و
در دیگری فرو رفتن یا با دیگری برآمدن، لازمه دوست داشتن نیست. شاید که بگویم دوست
داشتن می تواند دو تن را مانند آئینه کند، چنان که خود را در دیگری ببینی و درست
ببینی و کامل ببینی، برخلاف عشق که هرگز آئینه خوبی برای دیدن تو نیست. تو در عشق
خودت را نمی بینی، او را می بینی، گوئی که خودت نیستی، شاید هم نباشی. همیشه او را
هم چنان می بینی که خود می خواهی، شاید همان زن سیه چرده کوتاه قد مو وزوزی که
دیگران بی توجه به او هستند و در آئینه همه به یک شکل به دیدار می آید، در چشم تو
همان چشم نرگس و موی افشان و خوش بوی و خوش میان و شکر دهان باشد، یا به عبارت
دیگر همین معشوق که عاشقان خلقش می کنند و واقعا هست. همان که حتی اگر ظرف شان را
هم بشکند، میلش را می فهمند و اگر با تیر مژه قلبشان را سوراخ کند، مهرش را می
فهمند و اگر جفا کند باز نازش را می کشند و همین خزعبلات که تمام تاریخ ادبیات
مشحون از آن است.
می گویم خزعبل و مقصودم انکار آن نیست. اتفاقا می
خواهم بگویم که آن خانم سبزه روی همان سبزه به ناز آمده است و آن خانمی که گاهی
گوشه چشمش هم قی می کند همان شوخ چشم است که به یک غمزه هنرآموز صد مدرس می شود،
یا آن آقایی که آئینه دیلاقش می بیند همان سروقدی است که معشوقه از ماتم قدش شب ها
زار می زند. اتفاقا همه این احساس ها واقعی است، با چشم دیده ام و با دست لمس کرده
ام و با لب هایم شیرینی لبانش را چنان چشیده ام که مپرس، اما معشوق هرگز آئینه نمی
شود که دوست می شود. دوستی دلتنگی می آورد و آمدن دوست شادمانت می کند، گاه که این
دوستی مزمن و تاریخی می شود دلتنگی اش کشنده می شود اما فراق نیست، دوری اش دردی
نیست که بخاطرش جان بدهی و اگر برای همیشه از دست بدهی بتوانی سر به زمین بگذاری و
بمیری. اتفاقا هیچ دروغ نیست که شیخ ما گفته است « در دیده به جای خواب آب است
مرا/ زیرا که به دیدنت شتاب است مرا/ گویند بخواب تا به خوابش بینی/ ای بیخبران چه
جای خواب است مرا» این اشک و آه و زاری لازمه عشق است، اصلا عشق همین است. این
فراقی ها که تمام تاریخ غزل و شعر ما را انباشته همه حقیقت است، این که دلت نمی
خواهد هیچکس را ببینی و می خواهی به خواب شوی تا شاید لحظه ای به خوابت بیاید همه
حقیقت است. من همه را زندگی کرده ام. می گوئی باز می خواهمش و می گویم نه. اما
گمان مبر که از سر دیوانگی است که این همه شیدایی و شور و تمنا را نمی خواهم. اتفاقا
می خواهم. آرزویم است. اما این در هم پیچیدن و در هم تنیدن و یکی شدن وقتی می گسلد
دردی تلخ می شود، چنان زهرآگین و نفرتبار و دردناک که گاه فاصله عشق و نفرت را در
آن نمی توانی یافت.
کدام کج سلیقه بدکرداری است که عشق را با آن همه شوق
و گرما نخواهد، معلوم است که می خواهم، اما مگر به خواستن من است؟ بیچارگی این است
که درست همان موقعی که نمی خواهی بیاید می آید و درست همان موقع که می خواهی بماند
می رود. دست تو که نیست. حادثه است، ماجراست، دچار شدن است، فرنگی ها از فعل
افتادن استفاده می کنند و چه استفاده خوبی هم می کنند. آدم در عشق می افتد. و وقتی
یک بار افتادی و بعد از اینکه لب لعلش نچشیدی یا بچشیدی و برفت، چنان لحظه لحظه
شور و شیدایی از جانت بیرون می شود که به کلام نمی آید. همین می شود که عقل را با
عشق فراق چنان می افتد که عاقلی چون من اگر شوخ چشمی را ببینم که دارم دچارش می
شوم، فرار می کنم. نه اینکه همیشه بتوانی. اما می شود بگریزی. وقتی همیشه در خانه
ات بمانی، حالا معشوق تو دیوار به دیوار تو باشد یا نباشد. تو که نمی دانی. می
رود. تمام. فقط لازم است که یک بار همه آن تلخی را چشیده باشی که دیگر نخواهی.
اما دوستی چنین نیست، دوستی مثل سیستم تهویه مطبوع
است. تابستان خنک است و زمستان گرم. این عشق لامروت مثل آتش است، داغ می کند، می
سوزاند، آتش است، شعله است. گرمایش گرمای مطبوع نیست. من نمی دانم کسی که شراب و
عشق را در یک خانواده یا یک جا استفاده کرده یا عاشق نبوده یا شراب ننوشیده، شراب
مثل دوستی است، خراب نمی کند که رها بشوی و ویران بشوی و دل از دستت برود. نمی
دانم در دورانی که عشق بیابانی تر از امروز بود تکیلا و ودکا کجا بودند. عشق مثل
تکیلاست. لامروت چنان داغ و بیخودت می کند که اصلا نمی فهمی چه می نوشی. دوست
داشتن مثل شراب است. نرم نرم در جانت می نشیند، از خود به درت نمی کند. خرابت نمی
کند.
می دانی! شاید به همین اعتبار است که من همیشه آرزو
و هوس دوست داشتن را دارم. و دوست هم دارم. دوست داشتن قشنگ است، یا بهتر است
بگویم خوب است. به نظرم عشق بیشتر حوزه زیبایی است و دوست داشتن حوزه اخلاق. عشق
با زشتی و زیبایی سروکار دارد، اخلاق با خوبی و بدی. معشوق که نمی تواند بد باشد،
معشوق هم زیباست هم معیار زیبایی است. معشوق عین زیبایی است. زیبا یعنی موجودی که
شبیه معشوق من است. کوچه زیبا هم کوچه ای است شبیه کوچه ای که معشوق من در آن خانه
دارد. بوی خوش هم یعنی بوی معشوق من. اما دوستی با خوبی و بدی سروکار دارد. تو می
توانی با کسی دوست باشی و بهترین باشد ولی هرگز زیبا و جذاب نباشد. اما اگر دروغ
بگوید دیگر نمی توانی دوستش باشی، اگر بی وفا باشد دیگر دوست تو نیست. ولی معشوق
اگر بی وفا و دروغگو باشد، اصلا فاحشه باشد، مگر می توانی دست از عشقش بکشی. همین
می شود که آدم فرزانه دل به دوستی می بندد. انسان بزرگوار دوست می دارد و دوستی می
کند. و وای به حال آن فرزانه دانشمند و دانایی که شوخ چشمی گرفتارش کند. یکهو می
بینی پیرمرد چنان آبرو و حیثیت و کرامت و اعتبارش را می گذارد برای معشوقی که اصلا
هیچ ارزشی از نظر اخلاقی و انسانی ممکن است نداشته باشد. شاید به همین خاطر است که
عاشق شیفته است. ولی دوست و رفیق شیفته نیست. دوست معیار دارد. دوست اندازه دارد.
می فهمی؟ حالا می فهمی که وقتی نگاهت می کنم چرا از
دیدن چشمهایت می ترسم؟ می فهمی چرا دوست ندارم دستت را به دستم بگیرم؟ می فهمی؟
دوستیم دیگر، نه؟