کدخدای شهر که مرغابی باشد، در آن شهر چه رسوایی باشد! یکنفر قلتشن را آوردند،

 هستی و نیستی خودشان را بدستش سپردند و یکدسته رجاله هم دورش هی خوش رقصی کردند

 و سینه زدند و دمش را توی بشقاب گذاشتند تا ما را بدین روز نشاندند!