دخترک خنده کنان گفت که چیست 

راز این حلقه ی  زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره ی  او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است

 

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

 

زنی افسرده نطر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

 

زن پریشان شدو نالید که وای

وای این حلقه که بر چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است .........                               ..............فروغ فرخزاد..........