فقط بخاطر خودم
مگذار شکوه چشمان تندیس ْوارت،
یا عطر گل سرخی که شبانه
با نفست بر گونهَم مینشیند را از دست بدهم!
میترسم از یکه بودن بر این ساحل،
چونان درختی بیبار
سوخته در حسرت گلُ برگُ جوانهیی
که گرمایش بخشد!
اگر گنج ناپدید منی،
اگر زخم دریده یا صلیب گور منی،
اگر من یک سگمُ تو تنها صاحبمی،
مگذار شاخهیی که از رود تو برگرفتهام
وَ برگهای پاییزی اندوه بر آن نشاندهام را
از دست بدهم!
"فدریکو گارسیا لورکا"
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۲ ساعت 13:58 توسط ღnajmehღ
|