من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
| دست در حلقهٔ آن زلف دوتا نتوان کرد | تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد | |
| آنچه سعی است من اندر طلبت بنمایم | این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد | |
| دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست | به فسونی که کند خصم، رها نتوان کرد | |
| عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت | نسبت دوست به هر بیسروپا نتوان کرد | |
| سروبالای من آن گه که درآید به سماع | چه محل جامهٔ جان را که قبا نتوان کرد | |
| نظر پاک تواند رخ جانان دیدن | که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد | |
| مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست | حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد | |
| غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن | روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد | |
| من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف | تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد | |
| بجز ابروی تو، محراب دل حافظ نیست | طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد |
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۰۶ ساعت 10:43 توسط استاد محمودی
|