نگه دگر به سویِ من چه می کنی؟

چو در برِ رقیبِ من نشسته ای؟

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پیِ فریبِ من نشسته ای!

 

به چشمِ خویش دیدم آن شب ای خدا

که جامِ خود به جامِ دیگری زدی

چو فالِ حافظ آن میانه باز شُد،

تو فالِ خود به نامِ دیگری زدی

 

برو...برو...به سویِ او مرا چه غم؟

تو آفتابی، او زمین، من آسمان

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

 

بر او بتاب زانکه گریه می کند

در این میانه قلبِ من به حالِ او

کمالِ عشق باشد این گذشت ها

دلِ تو مالِ من، تنِ تو مالِ او

 

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبُرده ای به رازِ من

گذشتم از تنِ تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصدِ نیازِ من

 

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشقت عاشقم نه بر وصالِ تو

به ظلمتِ شبانِ بی فروغِ من،

خیالِ عشق خوش تر از خیالِ تو!!!

 

کتاب دیوار شعر قهر