دیدار دوست . . .
خوبین؟
امروز اومدم یه واقعیت رو بگم
راستش دیروز ما از طرف اداره رفتیم به یکی از روستاهای بوانات ، روستایی حدود 25 کیلومتری بوانات من توی این روستا خیلی دوست دارم و این دوستیهامون هم از دوره راهنمایی شروع شد وقتی که اینها واسه درس می اومدن توی شهر و مدرسه ی ما .
بگی نگی همشون رو سالی یکی دوبار می بینم و احوال پرسی داریم ولی یکی از اونها رو من نه می دونستم خونشون کجاست و نه شماره ای ازش داشتم
توی روستا در هر خونه که می رفتم و میدیدم فامیلش با دوستم یکیه میگفتم خونه فلانی هم همینجاست ؟ میگفت نه اینجا خونه یکی از اقوامشه
در یه خونه زدیم و یه پسر جوون هم سن و سال خودمون اومد بیرون و شروع کرد به سوالات ما پاسخ دادن . همین که فامیلش رو گفت بهش گفتم فلانی رو میشناسی؟؟ گفت :آره خودمم. نمیدونید اون لحظه چه حسی داشتم . بهش گفتم واقعاً خودتی؟گفت :آره مگه چطور؟ اشک تو چشمام جمع شده بود بعد از حدود 10 سال دیده بودمش قیافه اش به کل تغییر کرده بود به خودم اومدم و گفتم منو میشناسی؟ یه کم فکر کرد فامیلمو دست و پا شکسته گفت . خلاصه کلی با هم درباره دوستیهامون و اون زمون صحبت کردیم و . . .
نمیدونم منظورم را گرفتید یا نه
خواستم فقط بگم نگذارید این دوستیهامون از هم بپاشه .
نگذارید واسه چیزهای زودگذر دوستیمون رو پایمال کنیم
و از همه مهمتر
به خاطر دوستی های قدیمیمون بیاییم به وبلاگ و به دوستانمون سر بزنیم نه به خاطر . . .(اینو دیگه حتما گرفتید)
یا حق